۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

فرشته مرگ لعنتی

طبق معمول همیشه ساعت 4 صبح میرم به سمت رختخواب تا بخوابم !

با کلی کلنجار رفتن دیگه خوابم میبره .....

نزدیکای 7 صبح میشه با صدای زنگ ساعت گوشی از خواب بیدار میشم .....

از خستگی زیاد یه نیم ساعت دیگه ساعت رو کک میکنم که بخوابم ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته که ناقوس کلیسا به صدا در میاد (تلفن خونه )

یکم به مخاطب تو دلم بد و بیراه میگم که این چه ساعتی که زنگ زده ...

بعد چند ثانیه مامان گوشی رو جواب میده ...

یهو صدا قطع میشه و سکوت !

شروعش با صدای لرزون و با شدت ناراحتی زیاد....

هنوزم از جام نمی تونم بلند بشم اما گوشام رو تیز میکنم که ببینم چی شده
، بعد چند ثانیه متوجه مرگ یکی از اقوام میشم .... ودلداری مامان به مخاطب پشت تلفن ....

دیگه خواب از سرم پریده.....

وقتی اسم طرف رو مشنوم از تعجب و ناراحتی هیچ کاری نمی تونستم بکنم....

تعجب از اینکه ینی چه که مرده ؟

این که سالم بود....

من پری روزا تو پارک دیدمش و خوش بش کردیم.....

:/   :/

یهو ذهنم رفت به گذشته و خاطرات ....

این که حاجی چقدر خوش اخلاق بود ....

وقتی پاش مینشستی کلی حرف و خاطره میگفت برات و از چیزای خوب حرف زدن....

وقتی رفتم پیش خونواده اولین حرف در وصف حاجی:

چقدر خوش اخلاق و مردم دار بود.....

کل روز داشتم بهش فک میکردم ....

مردم داری و خوش برخورداری!!!!!

چطور میشه که اخر خط مردم ازت اینجوری یاد میکنن....

آدمی که شاید مقام و منصبی نداره .....

تحصیلات بالا نداره .....

اما ....

اما کوچیک و بزرگ اینجوری خطابت میکنن و اینجوری تو تعریفاشون میگنجی.....

حاجی روحت شاد .....

در آرامش ابدی باشی...


فرشته مرگ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دور از همه چیز....

چند روز پیش داشتم در مورد وبلاگ نویسی یه جایی میخوندم ....

بالخصوص در مورد نوشتن ....

یه جایی محمد رضا شعبانعلی گفته بود که با اینکه نوشتن یه جاهایی سخت هست اما دیگه قسمتی از وجود خود آدم میشه ، انگار یه جایی که نمی نویسی یه چیزی تو وجودت کمه  و اون هعی داره ادم رو اذیت میکنه....

فک کنم الان حدود یه ماهی شده که اصلا به اینجا سر نزدم بودم ، ینی اصلا دل و دماغ سرزدنش نبود دیگه چه برسه اینکه بخام چیزی بنویسم.....

یه چند هفته پیش داشتم با یکی از دوستانم که چند سالی ازم بزرگتره داشتیم صحبت میکردیم.... بعد چند دقیقه ای که یخمون باز شدش گفتش رضا الان حدود چند ماهی هست که دچار روزمرگی شدم و همیشه از صبح تا شب کارهای بیهوده انجام میدم ، کارهایی که نمیشه حذفشون هم کرد ....

اون خیلی حرفش برام قابل درک نبود  و نمی تونستم خیلی بفهممش .....

که روزمره گی ینی چی و اصلا کار مهم اما بیهوده ینی چی....

الان که خودم گرفتارش شدم خیلی طرف رو میفهممش .....

کار مهم اما بیهوده ....

گرفتار کاری که اصلا هیچ ارزشی برات نداره و فقط روزت رو شب میکنه ....

اصلا دچار موقعیتی میشی که اصلا به تیپت نمیخوره و اصلا خود همین آدم رو اذیت میکنه ....

چون که چیزی که نیستی    ....... اما داری توش قدم بر میداری....



گام بر می دارم اما این گذر بیهوده است


تا کلیدِ دل نچرخد فکرِ در، بیهوده است



آه ای گنجشک من در کنج غمهایت بمان


آسمان وقتی نباشد بال و پر بیهوده است



ناخدا !پا از گلیم دور دریاها بکش


بادبان وقتی نباشد این سفر بیهوده است



کار با ابرو کمانان آخرش رسوایی ست


تیر اگر از چشم برخیزد سپر بیهوده است



موجها افسارخود را دست ساحل داده اند


کوشش دریای طوفانی دگر بیهوده است



ای درخت پیر از قانون جنگلها نترس


ریشه تا در خاک می ماند تبر بیهوده است


شاعر رضا کرمی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰