۳۱ مطلب با موضوع «یادداشت های روزانه» ثبت شده است

آمدنمان بهر چیست؟

با یک سوال شروع کنم :
به نظرتون چقدر در یک سازمان  دوتا آدم شبیه بهم میتوانند در کنار هم مفید باشند ؟ حال کارمند و همکار باشند و یا شریک
از سال ها پیش و در همه امور زندگی خودمان جوری آبش ریخته شده است که به دنبال آدمهای شبیه به خودمان بگردیم ، شاید اینگونه دلمان قرص تر باشد برای جلو رفتن ، برای اینکه هر دوی ما موافق انجام کاری هستیم و یا هر دو در یک لحظه مخالف انجام اموری باشیم ...
همیشه از تفاوت ها بیزار بوده ایم و کلا در برابر مقاومت سایر افراد هم از خودمان واکنش نشان داده ایم حال این واکنش در رو در رو  بوده باشد یا به صورت ناخودآگاه فقط در ذهنمان .
به مرور وقتی از تمام مقاومت های و آدمها متفاوت با خودمون خسته شده به دنبال آدمهای همسوی خودمان میرویم و اینجوری با خیال راحتتر میتوانیم بگوییم که چه سازمان آرام و پویایی داریم  و همیشه از این آرام بودن و گاها از موفقیتها احساس رضایت میکنیم و خودمان را شایسته تقدیر میدانیم و در آخر زمانی که به بن بست رسیدیم و شایدم شکست خوردیم همیشه این سوال را میپرسیم که همه چی در حال پیش رفتن با خوبی بوده و چرا حالا شکست ؟
اما نکته مهم و فراموش شده تفاوت داشتن است .
زمانی که از آدمهای متفاوت با طرز فکرها و جهت گیری های متفاوت استفاده میکنیم ، هیچگاه از یک زاویه به موضوعات پیش رو نگاه نمیکینم.
در کل ما آمده ایم که حال خودمان را خوب کنیم ، نیامده ایم که فقط و فقط در محیط کاملا آرام باشیم ، زندگی کردن ، حال خوب داشتن ، سازمانی عالی داشتن مستلزم داشتن لحظاتی ابری و گاها طوفانی نیز میباشد.

cloudy
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خود سوزی

مدتی پیش با یکی از دوستانم و البته استاد من ، بر سر موضوعی سیاسی و اقتصادی بحث میکردیم و با توجه به موضوعات آن روز و روزهای گذشته که برام اتفاق افتاده بود از وضعیت اقتصادی ناله میکردم و مقصر همه موضوعات رو هم حاکمیت میدونستم و کمی هم مورد عنایت قرارشون میدادم ...

بعد از چند ثانیه از تمام شدن حرفهایم آن دوست عزیز یک جمله گفت :

تمام حاکمان و سیاستمدران ما از دل مردم ما بیرون آمده اند و رفتار آنها ، نمونه رفتار تک تک همه ماها هست . این حرف باعث شد که روزها و ماهها به این جمله فکر کنم و رفتار خودم که حداقل در دسترس هست را زیر نظر بگیرم ...

تمام صحبت ها را یک دوستی کامل کرد :

همان آدمهایی که 2 خرداد رای دادند ، همه آنها هم دوباره سال 84 و بعد از اون دوباره سال 88 و بعد از اون تا به الان این رفتار تکرار شده است  و هر کدام به بهانه های مختلف دوباره این کار را تکرار کرده اند  هم به دلیل شنیدن حرفهای و وعده های تازه و جدید و هم به امید اینکه از بالا دست یک رفتاری تغییر کند ...

و بعد از رای دادن و انتخاب شدن با یک نارضایتی هر آنچه که هست و نیست و ، درست و غلط ، در زمینه و فیلد تخصصی ما باشد یا که نباشد را به یک باره زیر سوال میبریم و خراب میکنیم ....

بدون ذره ای که بخواهیم فکر کنیم و به کل سیستم دقت داشته باشیم ...

تمام این حرفها را هفته  پیش در وسعت بسیار بیشتر در مورد باخت بازی ایران در برابر ژاپن میشد دید ..

از صحبت های سلبریتی های آماده در صحنه و هر شخص و نفری که بازی را دیده یا ندیده ...

اما نکته قابل دقت این مسابقه در این بود که باخت فقط در میدان مسابقه نبود ، بلکه به تحلیل خیلی از آن آدمهای بالا دست که ذکر کردم ، باخت در سیاست ، باخت در زندگی ، باخت در تلاش و هزاران کلمه دیگر بود که ربط داده میشد  و حیران از این هستم که تمام این جمله ها را خیلی راحت خودمون به خودمون نسبت میدهیم ...

آدمهایی که اگر یک روز به ایران و ایرانی توهینی بشه ، رگ غیرت به بالاترین حد خودش میرسه و بدترین حرکات را برای دفاع از اصالت و بزرگی این نژاد آریایی می زنند و انجام میدهند و از طرف دیگر خودمان در این مواقع  به آسانی با حرفهایمان به خودمان و جامعه ضربه میزنیم که تعجب همه جلب میشود ...

شاید این جمله به جا باشد :

در یک لحظه تیشه به ریشه خودمان میزنیم

هر شکستی را بهانه ای برای خودزنی نکینم و هر پیروزی را جوری در نظر نگیریم که همه باید از آن تابعیت کنند و بعد از آن آنگونه رفتار کنند که ما کردیم و پیروز شدیم ، شاید تمام افرادی که که در یک لحظه تیشه را دست میگرند ، درد توسعه دارند ، همه میخواهیم که کشور پیشرفت کند و مایه افتخار باشیم و هزاران خواسته های خوب دیگر ...

اما ماها همیشه هیچ وقت به نقطه شروع فکر نمیکینم ، هیچ گاه قدم های اولیه و باید های یک شروع خوب و روبه پیشرفت را در نظر نمیگیریم ، فقط و فقط آن پیروزی و شکست صلاح های لب دست ما میشوند.

شاید گام اول توسعه برای ماها این باشد که بدانیم چه چیزی بگوییم و در چه جایی و چه کلماتی و جملاتی در وظیفه ما هست ( آتش به اختیار بودن تا کجا و  در چه حد ...)  برای مطرح کردن ، تمام این موضوعات با آموزش ما به دست خواهد آمد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بازاریابی ، مفهومی از جنس مسابقه

هنوز در عجبم که چرا مفاهیم و کلمات به درستی معنا پیدا نمیکنند و چرا به خودمون کوچکترین زحمت را برای پیدا کردن معانی درست اون نمیدهیم و قسمت دردناک ماجرا به زمانی میرسد که این کلمات معنایی از طرف افرادی نابلد و در صدر کار و فعالیت به ظاهر حرفه ای مطرح میشود  و بدتر داستان زمانی است که با اعتماد به نفسی بالا تمام یافته های خودمون را بر سر زبان میاوریم و ازشون هم دفاع میکنیم...

در هر زمینه علمی و تحقیقاتی هم لااقل هر شخص 2 الی 3 نظریه اثبات شده برای خود دارد  و سفت و سخت بر سر باورهای خودش است ....

در تمام این زمینه های علمی ،  بازاریابی جایگاه ویژه تری دارد ، هر شخص و هر کسب و کاری و هر آقا و یا خانمی معنای متفاوتی برای خود دارد و از موفقیت ها و شکست های خودش در این رشته ، قاطعانه دفاع مکیند .

صحبت امروزم در مورد معنا و مفهوم نیست و فقط خاطره ای است از اتفاقات چند روز اخیر .....

به صورت مکرر از افرادی که به ظاهر در زمینه بازاریابی مشغول به کار هستند شنیده ام که خودشان را بسیار آدمهای زرنگی معرفی میکنند و در ادامه برای اینکه یک پروژه را شروع کنند به کارفرما قول برنده شدن در رقابتی تمام عیار را میدهند و خودشون رو برای انواع پیشامدها آماده میکنند ...

چند مدت پیش در یک روز تعطیل بعد از ماهها که با رفقا به اطراف کاشان برای تفریح رفته بودم ، در زمان بازگشت یکی از دوستان تماسی گرفت وبرای یک پروژه مشاوره ازم کمک خواست ، جریان از این قرار بود که شرکت تولیدی مشغول به راه اندازی خط تولیدی خود بود و افرادی برای انجام امور تبیلغات و مارکتینگ آن شرکت برنامه اولیه کامل داده بودند و کامل از قبل قیمت محصول و نوع پوشش آن در سراسر کشور را مشخص کرده بودند ( هنوز محصول تولید نشده است ).

بعد از چند ساعت طرح رو به دست من رساندند تا مطالعه کنم و نظر خودم را در مورد آن اعلام کنم..

همیشه در این سالها مطالب داخل طرح ها و پیشنهاهای اولیه برایم مهم نبوده اند ، بیشتر  شخصیت افراد ارائه دهنده را نگاه میکنم و این بار هم مشغول به این شدم که ببینم این دوستان چه کسانی هستند ...

در انتهای شب بود که اطلاعاتی از این دوستان به دست آوردم و متوجه شدم که این افراد تا چند مدت پیش در شرکت رغیب ما مشغول به فعالیت بوده اند  و چند مدیر فروش از آن شرکت به قصد امدن به شرکت ما تصمیم به جدا شدن دارند.

نکته جالب برایم این بود که اینبار نه به عنوان مدیر فروش بلکه برای سمت مشاور بازاریابی اقدام کرده بودند...

با دوستانم در شرکت موضوع را مطرح کردم و چند روزی گذشت  و قراری به یک جلسه با اون عزیزان گذاشته شد و تنها چیزی که خودنمایی میکرد این بود که برای این سمت شغلی اصرار زیادی داشتند ... و از مدیریت مجموعه خواستم که به آن عزیزان بگوید که نتیجه این جلسه و خروجی آن منوط به ارائه در جلسه هیئت مدیره خواهد بود و چند روزی طول خواهد کشید .

بعد از چند روز از طریق مجموعه با دوستان تمامی گرفته شد مبنی به عدم همکاری  و در شرایطی که کاملا انتظار آن را داشتم ، سخنی گفتند :

شماها نیاز به ما دارید ، ما الان خودمان به شما پیشنها داده ایم ، در آینده نزدیک خودتان برای استخدام ما اقدام خواهید کرد.

این سخن ها باعث این شد که به این جمله ها بیشتر ایمان بیاورم و برا همه دوستان طلب حرفه ای گری کنم :

1- بازاریابی میدان جنگ نیست ، میدان مسابقه است اما با رعایت تمام اصول اخلاقی و جوانمردانه ..

2- با استخدام آن اشخاص ، شرکت رقیب ما افراد کلیدی خود را از دست میداد و قطعا در آینده این اتفاق هم برای ما تکرار میشد چون که آن افراد تعهدی نسبت به ما هم نداشتند و این دومینو در سال های سال و برای اکثر شرکت ها اتفاق میفتید.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خطهای رنگی روابط

پیام گذاشت که خط قرمز زندگیت چیست ؟

کمی فکر کردم و کلمه های قشنگ به خاطر آوردم ، بقیه هم بیکار نبودن و در کنار یادآوری ، دست به قلم هم شدن ! ببخشید یادم رفته بود که دست به قلم و کاغذ شدن جای خودش رو دست به گوشی شدن گرفته ...بگذریم

هر کسی کلمه و کلماتی چند سیلابی ردیف کرد  ، غرور ، دورویی ، و ... هر چیزی و هر کلمه ای که خودش به عنوان سمبل جا افتاده بود را نوشتن و گفتن و لذت بردن ....

آخر شب در لابه لای نظر دهنده ها داشتم اسم افرد و نظراتشان را میخواندم ، آدمهایی که خطر قرمز دارند و اعلام کرده بودند ... اسامی یکی پس از دیگری آشنا بودن و هر آدمی را با توجه به شناخت اولیه خودم از اون شخص ، با یه برچسبی میشناختم ...

یکی مغرور ، یکی سرد و بی اعتنا و یکی دورو و الا آخر ...

اما یک چیز جالب ، وقتی داشتم به  اسمهای آخر میرسیدم و نگاهم به برخی اشخاص و نظراتشون میخورد ، دقیقا اون افراد با نظراتشون تطابق داشت اما با یه فرق کوچیک ، اونم اینکه دقیقا من آنها را به همون عنوان طبقه بندی کرده بودم و آنها هم خودشون با قاطعیت از اون طبقه بی زار بودن  و صد البته که خط قرمز روابطشون بود ....

چقدر شناختها سخت تر شده ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تهدید واقعی چیست ؟

خواننده جملات کوتاه نبوده ام و نیستم ، با یک جمله هیچ وقت نمیشه رفتاری را ترک کرد یا به رفتاری عادت کرد ، اصلا ذهنیت نویسنده چی بوده که این جمله را گفته و از همه مهمتر اون یک جمله از کجای حرفهای او برداشته شده ، قبل از اون چی بوده و بعد از اون قرار بوده که چه چیزی عوض بشه ...
اما جایی مثله مدرسه متمم بحث فرق میکند ، جایی که قبل ورود اون به این مدل جملات نوشته شده که مکانی برای بیشتر فکر کردن و هر کسی برداشت خودش رو اونجا برا بقیه میگه ....
امروز که داشتم درسام رو مرور میکردم به این جمله رسیدم :
در دنیا ، اخطارها از خطرها بیشترند ، همین باعث میشود که هراس از اخطارها بیشتر از تهدید واقعی خطرها ما را آزار دهد.
از جمله بالا متناسب با دغدغه خودم برداشت میکنم ...
در دنیای واقعی ، اخطار برای :
بالا و پایین رفتن نرخ ارز ، سخت شدن کسب و کار ، بد شدن وضعیت اقتصادی ، بالا رفتن نرخ طلاق و  هزاران اخطار دیگه که به لطف رسانه های ارتباط جمعی هر ساعت داریم در معرض اونها قرار میگیریم .
به لطف کارم ، چند روزی از هفته مجبور هستم که ساعتهایی را برای هر کسب و کار اختصاص بدم و با سرمایه گذاران یا مدیران اونجا هم صحبت بشیم از لابه لای حرفهای اونها همیشه این حس ترس و تردید نسبت به این اخطارها را میشه لمس کرد و اخیرا به مدد اقتصاد پویای کشور و با توجه به این جمله که میگه هر دم از این باغ بری رسد ( حالا شما بخونید یه خطر و تهدید) خیلی از کارها و فعالیت های خودشون رو جلو جلو تعطیل میکنن و به اصطلاح کار رو به لقا اون میبخشند و روزمرگی بیهوده خود را جلو میبرند.
حالا اینجا میشه همین یه نمونه رو به کل نسبت داد و گفت که جوانی که اخیرا میخواهد کسب و کار راه بیندازد و یا اینکه برای آینده خود برنامه ای بریزد با همین اخطارها روبرو میشود و متاسفانه خیلی وقت ها قدرت این اخطارها به قدری زیاد است که طرف از کار خود منصرف میشود و اون هم بعد از مدتی به گوینده این کلمه که کار نیست تبدیل میشود و این دومینوی نابودی تا بینهایت ادامه می یابد تا انتهای اون نابودی کشور ...
پس از این مدت که از شروع کسب و کار خودم میگذره و کسب کارهای زیادی هم که دیده ام و باهاشون بوده ام ، دیده ام که همیشه و همه مواقع اون چیزی که به عنوان خطر مرگ آور به ما یادآوری میکنند در دنیای واقعی به این شدت و سختی نبوده و نیست و فقط در حد یک مدل فکری بوده که با اون فقط تیشه به ریشه خودمون میزنیم ...
باشد که روزگاری به اندازه همون تهدید و یا خطر به موضوع نگاه و فکر کنیم نه فرای اون که کار هیچ کسی نباشه فکر کردن و حل کردن اون ...

پ ن : هنوز سر حرف دیروزم هستم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

رفیق قدیمی

پ ن : تا حالا چند باری خودم مخاطب این جور متن ها قرار گرفتم و بهم لذت بسیار زیادی داده و اصولا هم بخوام برا کسی چیزی بگم همیشه سعی میکنم خیلی خوب براش بنویسم از واقعیت ها ...
این نوشته هم مال یه مسافر چند ماهه هست که قراره از فردا صبح سفر خودش رو شروع کنه ...
اموزشی 05 کرمان - #سرباز

خیلی از اوایل چیزی یادم نیست 
فقط چندتا اسم بغل دستی و سال تحصیلی جدید ...
از اون روزا سال ها گذشته و هزاران اتفاق خوب یا بد برامون افتاد و با هم میشه گفت بزرگ شدیم ...
از خاطرات مدرسه بگیر که میتونیم برا هم تعریف کنیم و سال هاست که میتونیم از خاطرات خوب و شیرین کار و کسب برا هم تعریف کنیم 
خاطراتی که خیلی هاش رو باز باید نشست و یه چیزی زیرشون کرد و آورد بالا و و از لحظه به لحظشون لذت برد ...
خاطراتی که به اجبار اراده یا به اجبار گذر زمان کمی خاک روشون نشسته ...
اگه کمی بخایم به حرفهایی که این مربی های انگیزشی میزنن گوش کنیم شاید شادی و لذت بردن همین چیزهای کوچیک و همین خاطرات تلخ و شیرینی باشه که گذشته ...
خب دیگه این قسمت رو میزاریم وقتی که برگشتی دوباره بشینیم اگه فرصتی شد برا هم بگیم یا اینکه بزاریم برا یه موقعی که قرار شد یه اتفاق مهم بیفته دوباره اینجوری برا هم بنویسیمشون ...

راستی گفتم اتفاق ...
همیشه تو ذهنم دارم که قرار نیست اتفاق بزرگی بیفته تا ما بخایم همو یکم بیشتر دوست داشته باشیم ...
شاید وقتی میگیم اتفاق به صورت پیش فرض ذهن ما رو اتفاقات بد قفل میکنه آخه نه که همیشه اینجور بود و محیط اطراف اینو به ماها القا کرده ....
بگذریم دوباره باید سخن رو کوتاه کرد ....
چند روزه که دارم بهش فک میکنم میبینم که باید این کنار هم بودنایی که برا هممون عادی شده رو هم بیشتر بهش توجه کنیم و بهتر بگم بیشتر به هم توجه کنیم ...
اخه ما همه آنسان هستیم و همیشه گفتن سنگ دل ترین افراد هم نیاز به توجه دارن ...
گفتم توجه ...
خیلی وقته فک کنم ما آدمها وقتی بزرگ میشیم اولین کاری که فک میکنیم اسراف هست و یکم شخصیت خودمون رو زیر سوال میبره همین توجه و احساس دوست داشتن هست....
این چند روز که به سفری که قرار بود میرفتی فکر میکردم دل تنگت میشدم ... 
حال باید دید فردا چه روزی خواهد شد...
دوست
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

در واقعیت


تفاوت واقعیت با چیزی که نشون میدهیم


یک طرح انتقادی و درجه یک از بهزاد نوحسینی درباره رفتارهای ساختگی برخی کاربران در اینستاگرام
(تفاوت بین آن چیزی که هستند و آن چیزی که وانمود می کنند)

خیلی قرار نیست ذهنمون رو به جاهای دور و افراد ناشناس ببریم

یه چند دقیقه وقت بگذاریم و یه بررسی کوچیک انجام بدیم قطعا از رفقا و دوستان میشه این مدل رفتار را دید...

نمیدونم باید اسمش رو بزاریم عقده یا نیاز به دیده شدن...

چند سال پیش با یه دوستی صحبت میکردم و یه جمله خیلی خوب گفت :

بعضی ها رو همیشه باید بهشون بگیم تو بزرگی و واقعا بهتری ...

انگار وقتی اینو بهشون نمیگی هم دست و پاگیر تو میشن و هم خودشون دیگه اون آدم سابق نیستن ...

اما وقتی هم اینکار رو میکنی یه جوری احساس خوب بودن کاذب بهشون دست میده ...

در هر صورت مثله لبه تیغ میمونه  و خطر ناک ممکنه گاهی در هر دو صورت ببره ...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

رهایی از سردرگمی

چند هفته پیش بود که برای مصاحبه یک دوره آموزشی اقدام کردم.

فرد مصاحبه کننده یکی از بهترین های این حوزه در ایران بود ...

سرتون را درد نیارم ...

بعد حدود نیم ساعت گفت یه جمله بهت میگم و اینو از من یادگاری داشته باش:

قرار نیست همه آدمهای خوب و معروفی که توی هر حوزه در حال فعالیت هستن را باهاشون در ارتباط باشی ... برای پیشرفت خودت فقط آدمهایی که به درد تو میخورن و تو زمینه مورد نیاز تو متخصص هستن را باهاشون در ارتباط باش..

چند هفته ای از این حرف گذشت و من خیلی دارم بهش فک میکنم ...

به همه مدل ارتباط های تو زندگیم فک کردم ، از ادمهایی که باهاشون در ارتباط هستم و یه چیز خیلی ساده تر تمام شبکه های اجتماعی و مطالبی که دارم مطالعه میکنم...

یه مثال ملموس را داشتم بهش فکر میکردم:

در یک جمع نسبتا مهم حضور داریم و یه فرد نسبتا معروف یا اینکه متخصص در حال ایراد سخنرانی هست .... اصولا بعد از اتمام برنامه یه عده ای به طرف اون سخنران هجوم میبرن و شروع به گپ زدن میکنن و بعد از اون از طرف مقابل درخواست شماره موبایل و ارتباط ایمیلی یا تلفنی میکنند.

بعد از شنیدن نکته ای که فرد مصاحبه شونده بهم گفت ...این مثال رو خیلی باهاش مواجه شده بود پم و خودم هم از نمونه افرادی بودم که از شخص اطلاعات تماس میخواستم ... این کار رو حداقل در 7 سال اخیرانجام داده ام و از همه مهمتر الان که دارم دوباره اون اشخاص رو میبینم ، میبنم که واقعا در مدت گذشته هیچگونه ارتباطی باهاشون برقرار نکرده ام و اینکه اون افراد خیلی هاشون اصلا در حیطه فعالیت های من هم نیستن...

اگر کمی دقیقتر موضوع رو ببینم خیلی از دوستان وآدمهای دیگه رو هم میشه به این صورت فیلتر کرد ...

در بعضی موارد وجود یک شخص و دوستانی هیچ تاثیر مثبتی در زندگی آدم ندارند و در بیشتر موارد هم فقط باعث زیاد شدن آشفتگی ذهنی میشوند . مثال های از جنس این مدل خیلی خیلی زیاد هستن.

برا نمونه به لطف شبکه های اجتماعی ماها روزانه با تعداد زیادی شخص و مطلب روبرو میشویم یا به اصطلاح در حال بمباران اطلاعاتی هستیم و به ناچار و کم بودن وقت خودمون خیلی از این مطالب رو در جایی دیگر همیشه ذخیره میکنیم و به امید اینکه در چند روز آینده سر فرصت به اون مطالب سری بزنیم تا بتونیم از چند و چون اون مطالب با خبر شویم ... اما قطعا باز نخواهیم گشت به استثنای موارد خاص که واقعا انگشت شمار هستن...

یا اگر خودمون به شبکه های اجتماعی ( کانال ها و صفحاتی که داریم دنبال میکنیم) برگردیم و یه نگاهی بهشون بیندازیم قطعا به جرات میتونم بگم حدود نیمی از اون صفحاتی که داریم دنبال میکنیم را فقط از سر این هست که مثلا فلان دوستامون داره دنبال میکنه و یا اینکه یه موقعی از یه مطلب اون خوشمون اومده و همون لحظه ما اونو دنبال کردیم و بقیه موقع ها وقتی چشممون به مطالب اون صفحه میخوره همیشه به خوندن در آینده و سر فرصت دیگه ای موکول میکنیم...

در ظاهر این کار مشکل ساز نیست اگر یک یا دو مورد باشه اما وقتی تعداد این موضوعات و مطالب زیاد میشه اون موقع مشکل بزرگتری به وجود میاره و بیش از پیش ذهن ما رو آشفته و درگیر این موضوعات میکنه ...

به قول شخص مصاحبه کننده :

فقط اشخاص و مطالبی که در حیطه تخصص تو قرار دارن رو دنبال کن و تمام آدم های به درد نخورد دیگه را فیلتر کن

پ ن : به درد نخور فقط از لحاظ اینکه با تو ارتباطی نمیتونن داشته باشن و به دانش تخصصی تو چیزی نمی توانند اضافه کنند.

به امید خدا در حال آماده سازی و تست یه سری مطالب برای برنامه ریزی هستم .... تمامی مطالب رو دارم روی خودم امتحان میکنم و تا چند مدت دیگه باهاتون در اینجا به اشتراک خواهم گذاشت...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تغییر


تغییر


تا به حال به این جملات فکر کرده اید :

من تو رو خوب میشناسم ...

من تو رو بهتر از خودت میشناسمت

تو همیشه همینجوری بودی

از حفظ هستم تو را

الان که بیشتر فکر میکنم وجه منفی این جملات توی ذهنم بیشتر هست تا مثبت قضیه ، همیشه باید یه گندی بالا اومده باشه که در اکثر مواقع بخت باهات یار بوده باشه که این جملات را بشنوی...

یادمه ماهها و سال ها این جملات را برای یک یا چند دوست از نزدیکترین هام استفاده میکردم ...روزها همینطور گذشت و باور من هر روز به اون جملات بیشتر میشد و اطمینان داشتم که وقتی چند سالی با کسی در ارتباط باشی قطعا اونو کاملا میشناسی....

گذشت...

گذشت....

تا جایی که خودم را در وصف اون جملات دیدم...

تو را کامل میشناسم ... داستان مال چند سال پش هست..

دوباره روزها گذشتن اما این بار این جمله را شنیدم :

تغییرات زیادی کردی....

این رفتار مال تو نیست....

وقتی فکر میکردم همه از یک تغییر میگفتن یعنی همه شواهد ....

بعدش این جمله ها را تصحیح کردم :

من تو را نمیشناسم .... من فقط بخشی از تو را که در ارتباط با من هست میتونم گاهی پیش بینی کنم...

وقتی به رفتار دوستانم هم فکر کردم دیدم رفتارای اونا هم تغییر کرده و تغییراتی که من حتی تصورش را هم نمیکردم....

یاد این جمله افتادم:

آدمی که زنده است  روزانه در حال تغییره ، آدمی که تغییر نکند قطعا آموخته ای نداشته  و همیشه روال زندگانیش ( مردگانیش) ثابت بوده.

اون چیزی که تو میبینی ، فقط چیزیه که تو میبینی ، نه اون چیزی که من هستم ، آدم ها دوست دارند فکر کنند که اون چیزی که میبینند کل واقعیته ، اما اینطور نیست .در بهترین حالت اون فقط بخشی از واقعیت هست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هر چیزی رو که میدونیم همه نباید بدونن

یادم میاد تا پارسال و یا همین چند ماهه پیش وقتی که چیزی بلد میشدم ؛ خیلی دوست داشتم که اونو به کسی هم یاد بدم و خیلی از خودم ذوق و شوق برا این قضیه نشون میدادم و از اون ورش هم انتظار داشتم که دیگران هم سر و دست بشکنن که ازم چیزی یاد بگیرن ....

اون چند سال پیش که تب و تاب کلاسای mba خیلی داغ بود ، منم خیلی اتفاقی از توشون سردراردوم

یادم میاد دقیقا بعد هر جلسه کلاسی که میرفتم این دوستای بدبخت من باد چند ساعت سخنرانی های منو گوش میکردن....

دقیقا اینحوری بود که من باد یه جوری هیجان یادگیری خودمو  تخلیه میکردم....

اما الان رو نمدونم اسمش رو چی بزارم :

گاهی اسمش رو میزارم بی تفاوتی نسبت به دیگران

گاهی پخنه شدن

با تجربه شدن

بزرگ شدن ...

...

امشب تو ماشین داشتم یه آهنگ از شادمهر گوش میکردم  و باهاش میخوندم ، یهو دوستم گفت رضا اینا چی گوش میکنی پسر ...

اعصاب خودت رو بهم میریزی ....

ینی تو نمیدونی که موسیقی سنتی چه تاثیری داره ...

سرتون رو درد نیارم چند دقیقه ای از تحقیقات دوستمون در مورد موسیقی سنتی استفاده کردیم ..

تو اون لحظه یاد اون روزای خودم افتادم که وقتی چیزی بلد میشدم خیلی دوست داشتم که به کسی یاد بدم اما بعضیا حوصلشون نمیرسید ...

دقیقا همین حس رو تو اون لحظه داشتم ....

هیچ حوصله ای نداشتم که بخام بشنوووووم.

شایدم به جای حوصله بگم علاقه ، درستر باشه....



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰