آمدنمان بهر چیست؟

با یک سوال شروع کنم :
به نظرتون چقدر در یک سازمان  دوتا آدم شبیه بهم میتوانند در کنار هم مفید باشند ؟ حال کارمند و همکار باشند و یا شریک
از سال ها پیش و در همه امور زندگی خودمان جوری آبش ریخته شده است که به دنبال آدمهای شبیه به خودمان بگردیم ، شاید اینگونه دلمان قرص تر باشد برای جلو رفتن ، برای اینکه هر دوی ما موافق انجام کاری هستیم و یا هر دو در یک لحظه مخالف انجام اموری باشیم ...
همیشه از تفاوت ها بیزار بوده ایم و کلا در برابر مقاومت سایر افراد هم از خودمان واکنش نشان داده ایم حال این واکنش در رو در رو  بوده باشد یا به صورت ناخودآگاه فقط در ذهنمان .
به مرور وقتی از تمام مقاومت های و آدمها متفاوت با خودمون خسته شده به دنبال آدمهای همسوی خودمان میرویم و اینجوری با خیال راحتتر میتوانیم بگوییم که چه سازمان آرام و پویایی داریم  و همیشه از این آرام بودن و گاها از موفقیتها احساس رضایت میکنیم و خودمان را شایسته تقدیر میدانیم و در آخر زمانی که به بن بست رسیدیم و شایدم شکست خوردیم همیشه این سوال را میپرسیم که همه چی در حال پیش رفتن با خوبی بوده و چرا حالا شکست ؟
اما نکته مهم و فراموش شده تفاوت داشتن است .
زمانی که از آدمهای متفاوت با طرز فکرها و جهت گیری های متفاوت استفاده میکنیم ، هیچگاه از یک زاویه به موضوعات پیش رو نگاه نمیکینم.
در کل ما آمده ایم که حال خودمان را خوب کنیم ، نیامده ایم که فقط و فقط در محیط کاملا آرام باشیم ، زندگی کردن ، حال خوب داشتن ، سازمانی عالی داشتن مستلزم داشتن لحظاتی ابری و گاها طوفانی نیز میباشد.

cloudy
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خود سوزی

مدتی پیش با یکی از دوستانم و البته استاد من ، بر سر موضوعی سیاسی و اقتصادی بحث میکردیم و با توجه به موضوعات آن روز و روزهای گذشته که برام اتفاق افتاده بود از وضعیت اقتصادی ناله میکردم و مقصر همه موضوعات رو هم حاکمیت میدونستم و کمی هم مورد عنایت قرارشون میدادم ...

بعد از چند ثانیه از تمام شدن حرفهایم آن دوست عزیز یک جمله گفت :

تمام حاکمان و سیاستمدران ما از دل مردم ما بیرون آمده اند و رفتار آنها ، نمونه رفتار تک تک همه ماها هست . این حرف باعث شد که روزها و ماهها به این جمله فکر کنم و رفتار خودم که حداقل در دسترس هست را زیر نظر بگیرم ...

تمام صحبت ها را یک دوستی کامل کرد :

همان آدمهایی که 2 خرداد رای دادند ، همه آنها هم دوباره سال 84 و بعد از اون دوباره سال 88 و بعد از اون تا به الان این رفتار تکرار شده است  و هر کدام به بهانه های مختلف دوباره این کار را تکرار کرده اند  هم به دلیل شنیدن حرفهای و وعده های تازه و جدید و هم به امید اینکه از بالا دست یک رفتاری تغییر کند ...

و بعد از رای دادن و انتخاب شدن با یک نارضایتی هر آنچه که هست و نیست و ، درست و غلط ، در زمینه و فیلد تخصصی ما باشد یا که نباشد را به یک باره زیر سوال میبریم و خراب میکنیم ....

بدون ذره ای که بخواهیم فکر کنیم و به کل سیستم دقت داشته باشیم ...

تمام این حرفها را هفته  پیش در وسعت بسیار بیشتر در مورد باخت بازی ایران در برابر ژاپن میشد دید ..

از صحبت های سلبریتی های آماده در صحنه و هر شخص و نفری که بازی را دیده یا ندیده ...

اما نکته قابل دقت این مسابقه در این بود که باخت فقط در میدان مسابقه نبود ، بلکه به تحلیل خیلی از آن آدمهای بالا دست که ذکر کردم ، باخت در سیاست ، باخت در زندگی ، باخت در تلاش و هزاران کلمه دیگر بود که ربط داده میشد  و حیران از این هستم که تمام این جمله ها را خیلی راحت خودمون به خودمون نسبت میدهیم ...

آدمهایی که اگر یک روز به ایران و ایرانی توهینی بشه ، رگ غیرت به بالاترین حد خودش میرسه و بدترین حرکات را برای دفاع از اصالت و بزرگی این نژاد آریایی می زنند و انجام میدهند و از طرف دیگر خودمان در این مواقع  به آسانی با حرفهایمان به خودمان و جامعه ضربه میزنیم که تعجب همه جلب میشود ...

شاید این جمله به جا باشد :

در یک لحظه تیشه به ریشه خودمان میزنیم

هر شکستی را بهانه ای برای خودزنی نکینم و هر پیروزی را جوری در نظر نگیریم که همه باید از آن تابعیت کنند و بعد از آن آنگونه رفتار کنند که ما کردیم و پیروز شدیم ، شاید تمام افرادی که که در یک لحظه تیشه را دست میگرند ، درد توسعه دارند ، همه میخواهیم که کشور پیشرفت کند و مایه افتخار باشیم و هزاران خواسته های خوب دیگر ...

اما ماها همیشه هیچ وقت به نقطه شروع فکر نمیکینم ، هیچ گاه قدم های اولیه و باید های یک شروع خوب و روبه پیشرفت را در نظر نمیگیریم ، فقط و فقط آن پیروزی و شکست صلاح های لب دست ما میشوند.

شاید گام اول توسعه برای ماها این باشد که بدانیم چه چیزی بگوییم و در چه جایی و چه کلماتی و جملاتی در وظیفه ما هست ( آتش به اختیار بودن تا کجا و  در چه حد ...)  برای مطرح کردن ، تمام این موضوعات با آموزش ما به دست خواهد آمد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بازاریابی ، مفهومی از جنس مسابقه

هنوز در عجبم که چرا مفاهیم و کلمات به درستی معنا پیدا نمیکنند و چرا به خودمون کوچکترین زحمت را برای پیدا کردن معانی درست اون نمیدهیم و قسمت دردناک ماجرا به زمانی میرسد که این کلمات معنایی از طرف افرادی نابلد و در صدر کار و فعالیت به ظاهر حرفه ای مطرح میشود  و بدتر داستان زمانی است که با اعتماد به نفسی بالا تمام یافته های خودمون را بر سر زبان میاوریم و ازشون هم دفاع میکنیم...

در هر زمینه علمی و تحقیقاتی هم لااقل هر شخص 2 الی 3 نظریه اثبات شده برای خود دارد  و سفت و سخت بر سر باورهای خودش است ....

در تمام این زمینه های علمی ،  بازاریابی جایگاه ویژه تری دارد ، هر شخص و هر کسب و کاری و هر آقا و یا خانمی معنای متفاوتی برای خود دارد و از موفقیت ها و شکست های خودش در این رشته ، قاطعانه دفاع مکیند .

صحبت امروزم در مورد معنا و مفهوم نیست و فقط خاطره ای است از اتفاقات چند روز اخیر .....

به صورت مکرر از افرادی که به ظاهر در زمینه بازاریابی مشغول به کار هستند شنیده ام که خودشان را بسیار آدمهای زرنگی معرفی میکنند و در ادامه برای اینکه یک پروژه را شروع کنند به کارفرما قول برنده شدن در رقابتی تمام عیار را میدهند و خودشون رو برای انواع پیشامدها آماده میکنند ...

چند مدت پیش در یک روز تعطیل بعد از ماهها که با رفقا به اطراف کاشان برای تفریح رفته بودم ، در زمان بازگشت یکی از دوستان تماسی گرفت وبرای یک پروژه مشاوره ازم کمک خواست ، جریان از این قرار بود که شرکت تولیدی مشغول به راه اندازی خط تولیدی خود بود و افرادی برای انجام امور تبیلغات و مارکتینگ آن شرکت برنامه اولیه کامل داده بودند و کامل از قبل قیمت محصول و نوع پوشش آن در سراسر کشور را مشخص کرده بودند ( هنوز محصول تولید نشده است ).

بعد از چند ساعت طرح رو به دست من رساندند تا مطالعه کنم و نظر خودم را در مورد آن اعلام کنم..

همیشه در این سالها مطالب داخل طرح ها و پیشنهاهای اولیه برایم مهم نبوده اند ، بیشتر  شخصیت افراد ارائه دهنده را نگاه میکنم و این بار هم مشغول به این شدم که ببینم این دوستان چه کسانی هستند ...

در انتهای شب بود که اطلاعاتی از این دوستان به دست آوردم و متوجه شدم که این افراد تا چند مدت پیش در شرکت رغیب ما مشغول به فعالیت بوده اند  و چند مدیر فروش از آن شرکت به قصد امدن به شرکت ما تصمیم به جدا شدن دارند.

نکته جالب برایم این بود که اینبار نه به عنوان مدیر فروش بلکه برای سمت مشاور بازاریابی اقدام کرده بودند...

با دوستانم در شرکت موضوع را مطرح کردم و چند روزی گذشت  و قراری به یک جلسه با اون عزیزان گذاشته شد و تنها چیزی که خودنمایی میکرد این بود که برای این سمت شغلی اصرار زیادی داشتند ... و از مدیریت مجموعه خواستم که به آن عزیزان بگوید که نتیجه این جلسه و خروجی آن منوط به ارائه در جلسه هیئت مدیره خواهد بود و چند روزی طول خواهد کشید .

بعد از چند روز از طریق مجموعه با دوستان تمامی گرفته شد مبنی به عدم همکاری  و در شرایطی که کاملا انتظار آن را داشتم ، سخنی گفتند :

شماها نیاز به ما دارید ، ما الان خودمان به شما پیشنها داده ایم ، در آینده نزدیک خودتان برای استخدام ما اقدام خواهید کرد.

این سخن ها باعث این شد که به این جمله ها بیشتر ایمان بیاورم و برا همه دوستان طلب حرفه ای گری کنم :

1- بازاریابی میدان جنگ نیست ، میدان مسابقه است اما با رعایت تمام اصول اخلاقی و جوانمردانه ..

2- با استخدام آن اشخاص ، شرکت رقیب ما افراد کلیدی خود را از دست میداد و قطعا در آینده این اتفاق هم برای ما تکرار میشد چون که آن افراد تعهدی نسبت به ما هم نداشتند و این دومینو در سال های سال و برای اکثر شرکت ها اتفاق میفتید.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خطهای رنگی روابط

پیام گذاشت که خط قرمز زندگیت چیست ؟

کمی فکر کردم و کلمه های قشنگ به خاطر آوردم ، بقیه هم بیکار نبودن و در کنار یادآوری ، دست به قلم هم شدن ! ببخشید یادم رفته بود که دست به قلم و کاغذ شدن جای خودش رو دست به گوشی شدن گرفته ...بگذریم

هر کسی کلمه و کلماتی چند سیلابی ردیف کرد  ، غرور ، دورویی ، و ... هر چیزی و هر کلمه ای که خودش به عنوان سمبل جا افتاده بود را نوشتن و گفتن و لذت بردن ....

آخر شب در لابه لای نظر دهنده ها داشتم اسم افرد و نظراتشان را میخواندم ، آدمهایی که خطر قرمز دارند و اعلام کرده بودند ... اسامی یکی پس از دیگری آشنا بودن و هر آدمی را با توجه به شناخت اولیه خودم از اون شخص ، با یه برچسبی میشناختم ...

یکی مغرور ، یکی سرد و بی اعتنا و یکی دورو و الا آخر ...

اما یک چیز جالب ، وقتی داشتم به  اسمهای آخر میرسیدم و نگاهم به برخی اشخاص و نظراتشون میخورد ، دقیقا اون افراد با نظراتشون تطابق داشت اما با یه فرق کوچیک ، اونم اینکه دقیقا من آنها را به همون عنوان طبقه بندی کرده بودم و آنها هم خودشون با قاطعیت از اون طبقه بی زار بودن  و صد البته که خط قرمز روابطشون بود ....

چقدر شناختها سخت تر شده ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خوشحال نبودن ؛ مقدمه ای برای تغییر

اگر از چیزی خوشحال نیستی اونو تغییر بده ...

این جمله را هفته گذشته توسط یکی از دوستان که در حال مشاجره بودیم ، شنیدم و همین جمله باعث نوشتن این چند خط شد.

در نگاه اولش خب یه جمله شعار گونه هست و همیشه پای یک بزرگ و عالمی در میان هست که گوینده این جمله باشه و همه ماها هم همیشه خیلی خوب این جملات کوتاه را به خاطر میسپاریم و تو جاهایی که میخواهیم جملات حکیمانه بگیم و طرف مقابل رو یکم به فکر فرو ببریم استفاده میکنیم.

جمله ای که در پشت اون علاوه بر ظاهر بسیار زیبا و فریبنده اش یک دنیا جسارت و تلاش لازم داره جسارت همراه با صرف فعل انجام دادن ، بالاخره باید یه کاری صورت بگیره تا وضعیتی تغییر بکنه و اون موقع بشه رضایت را سنجید و الا که همیشه توی یک شرایط ثابت و تکراری همان نتایج گذشته به دست می آید .

اما همیشه با شنیدن کلمه تغییر انرژی میگیرم و ما رو به سمت خودش میکشه که استارت تغییر را بزنیم و بعد از مدتی طعم خوب پیروزی با شکست و ناامیدی ترکیب میشه و گاها که کمی جلوتر میریم فقط تلخی بیشتر حس میکنیم تا احساس پیروزی و رضایت.

مدت هاست وقتی که به اطرافم بیشتر نگاه میکنم و موضوعات را با دقت بهتری بررسی میکنم همیشه یک چیز خیلی خودنمایی میکند  و اون هم وسعت تغییر است.

کلا ما ایرانی ها و یا ما انسانها فقط دستارودهای بزرگ و خیلی بزرگ از تغییر را دوست داریم و دستاوردهای کوچک برای ما ارزشی ندارد و همیشه دنبال ارزش گذاری روی قسمت های مهم هستیم غافل از اینکه این اتفاقات بزرگ همه با انجام کارهای کوجک به دست آمده ...

در یک جمله :

اگر تغییر را بزرگ در نظر بگیریم شاید یک جمله کافی باشد آن هم که سنگ بزرگ نشانه نزدن است ..

خب هر تغییر مستلزم دو چیز است :

یکی شناخت صورت مسئله و دومی راه حل ...

که خود همین قسمت شناخت با محدودیت هایی روبرو هست

تعریف و واضح کردن صورت مسئله برای خودمان :

چند ماهی هست که با توجه به حرفهایی هم که قبلا گفته بودم مشغول یادگیری زبان هستم که این بار ، دفعه آخرم باشه که اول سال تو برنامه سال جدیدم به عنوان برنامه سال پیش رو یادداشت نکنم...

به مرورر که با استادام در حال حرف زدن بودم و از نقاط ضعف یادگیری زبانم میگفتم همیشه بهم میگفت که با این چند کلمه و چیزهایی که بلدی فعلا منظورت رو برسون همیشه اول کار باهاش مقاومت میکردم و میرفتم که چیزهای بیشتری یادبگیرم اما خسته و کوفته دوباره برمیگشتم و بدون ذره ای انگیزه ...

اما وقتی یه هدف خیلی کوچیکتر برا خودم انتخاب کردم و اونم این بود که فعلا با اینا جمله ها کار کنم و با این درسها توی چند هفته هم تاثیر زیادی تو اعتماد به نفس من داشت و هم همین اعتماد به نفس باعث تحرک بیشتر من شد ...

همه اینها رو گفتم که برسم به قسمت اول :

یعنی محدودیت های درونی :

همیشه ذهن ما از چیزهای مجهول فراری هست و به دنبال چیزهای روشن و واضح است ...

و دقیقا موضوع اینجاست که ذهن ما همیشه مقاومت در برابر تغییر را شروع میکنه ... چون تعییر خودش نوعی پا گذاشتن به دنیای ناشناخته ها است ...

خیلی از مواقع ما بیشتر خواسته های خودمون رو خودمون حتی نمیدیونم و مسیر رو نمیبینم فقط میدونیم که یه چیزی رو میخواهیم ...

اما قسمت دوم عوامل بیرونی هستن که باعث میشه ما در برابر تغییر رو بگیریم ...

و یکی از آنها هم ترس از شکست هست ....

ترس از چیزی که همه زندگی ما رو تحت شعاع خودش قرار میده و باعث میشه قدم از قدم نتوانیم بر داریم ...

توی ذهن ما حدود 20 سال نظام آموزشی جا انداخته که برنده شدن و نمره خوب گرفتن یعنی اینکه کمتر اشتباه کنی و اگر تعداد اشتباهاتت زیاد باشه اون موقع بازنده هستی و همین باعث این میشه که ما قدمی از قدم بر نداریم ....

اما معلم زمان و دوران اینو به همه ماها یاد داده که در دنیای واقعی فقط با اشتباه کردن و درس گرفتن از آن اشتباه میشه اوضاع رو تغییر داد و نه با نشستن ....

داخل پرانتز این حرفو میزنم ، خیلی جاها که با دوستان در مورد کسب و کاراشون صحبت میکنم تو اکثریت مواقع همه فکر میکننن که یک تغییر بزرگ نیاز دارن ، یک تبلیغ خیلی بزرگ و یا یک پروژه مارکتینگ خیلی پیچیده وهر اندازه که این پیچیدگی بیشتر باشه اینا خیلی راحت هم پول میدهند و هم خیلی لذت میبرند ...

برا خودم که اکثر مواقع پیش اومده و وقتی یه راه حل خیلی ساده بهشون پیشنهاد میدم ، اولین سوالشون اینه که مهندس به نظرت این جواب میده ؟

به نظر خودم خیلی از مسائل ما نیاز به راه حل های خیلی ساده دارن ، راه حل هایی که فقط باید چشماها و گوشهامون را باز کنیم تا هم بتونیم بشنویم و هم بتونیم ببینیم ....

حالا وقتی همه این دو محیط رو به خوبی شناختیم و فهمیدیم که تغییرات خیلی بزرگ هم فقط با اقدامات خیلی کوچیک شکل میگیره پس الان وقتی که یک هدف کوچیک برا خومان تعریف کردیم از این پس خیلی راحتتر میتونیم هم با موانع درونی روبرو شویم هم با موانع بیرونی ...

با گام های خیلی کوچکی که از امروز و روزهای آینده بر میداریم میتوانیم اتفاقات بزرگ و خیلی بزرگ آینده رو رقم بزنیم ...

قسمت دوم این نوشته رو کمی به این چیزهای خیلی کوچیک اختصاص میدم و تا چند روز آینده منتشر میکنم....

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

موفقیت در گِرو حضور به موقع و هر روزه

وودی آلن گفته 80 درصد از موفقیت در حضور داشتن است ...

اما دوکلمه دیگر هم به آن اضافه میکنیم که 80 درصد از موفقیت، نتیجه حضور داشتن هر روزه است ...

به همان اندازه که حضور داشتن ضروری است و حیاتی است اما استمرار داشتن و پایداری و ثبات آن قدرت آن را چند برابر میکند ، با حضور داشتن مداوم است که معجزه اتفاق می افتند.

قظعا از دغدغه های مهم کسب و کارهای کوچک و نوپا و همه شرکت های که در حال سیر رشد اولیه هستن حضور به موقع پرسنل و مدیران مجموعه است ...

در این چند سال اخیر با تمام مجموعه هایی که همکاری داشته ام بدون استثنا از این مورد نارضی بوده اند ...

سال ها پیش وقتی کسب و کار خودم را شروع کرده بودم ، مادرم همیشه بهم میگفت که روزی را اول صبح قسمت میکنند ...

مادر من تحصیلات آکادمیک بالایی ندارد و مثله خیلی از مادرها ،خانه دار است اما بعد از این سال ها زندگی تمام تجربه ارزشمند خودش را با اون جمله به من منتقل کرد .

مجموعه ای که تمام افراد تاثیر گذار آن در یک تایم کاملا مشخص گرد هم میاییند قطعا نتیجه ای بهتری نسبت به سایر آدمها هر چند با قدرت و دارایی بیشتر که همان بی نظمی خود را دارند ، میگیرند....

چون همیشه گفته اند که  در رگ سازمان و کسب و کار شخصی ما ، خلق و خوی مدیران ارشد آن جاری است .

مدیران با نظم = کارمندان با نظم

قظعا با آدمها و طرز فکرهای زیادی روبرو شده اید و این جملات آشنا را شنیده ایم :

خب ، وقتی ما کارهایمان را میتوانیم مثلا در این مدت زمان انجام دهیم پس در این تایم حضور پیدا خواهیم کرد و یا وقتی میتوانیم یک کاری را غیر حضوری انجام دهیم چه دلیلی به حضور سر زمان مشخص شده ؟

سالها از این جمله و همه جملات این مدلی شنیده ایم و همیشه دنبال راهکارهای خارق العاده برای رشد و پیشرفت هستیم اما ذره ای به این موارد ریز و به ظاهر همه مدیران ما کم ارزش دقتی نداریم و خیلی گذرا زمانهایی که خیلی احساس خطر میکنیم چند روزی انجام میدهیم و دوباره به همان روال عادی خودمان بر میگردیم ...

اما وقتی بیشتر به این مدل رفتار ها دقت کنی و از همه مهمتر ، گوینده این جملات رو بیشتر زیر نظر بگیری به این نتیجه میرسی که:

حضور به موقع  نیازمند نظم شخصی قوی ای است ، یا خیلی خودمانی تر بگوییم وقتی با اون توجیحات چند خط بالا برای حضور به موقع روبرو شدی ، مستقیم نگاهی به زندگی و رفتارهای شخصی افراد بینداز .

و هر مقدار که این نظم شخصی بیشتر باشد ، نظم در اعمال و رفتار بیرونی هم ظاهر میشود ....

پس به نظرم شاید لازم باشد تمام مدیران ما قبل از رفتن به هزاران کلاس جور واجور مدیریتی قبل از اون چند واحد کلاس مدیریت خویشتن و نظم شخصی فراگیرند که در آینده نه چندان دور هم خود و هم سازمان خود را در قبال این موضوعات به ظاهر ساده اما به شدت تاثیر گذار واکسینه کنند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

الوعده وفا

طول مدت هفته به موضوعات و طبقه بندی موضوعات فکر مکیردم و چندین برگ کاغذ هم براش نوشتم و کلی پایین و بالا کردم ، از موضوعاتی که تا با الان براش نوشته بودم و موضعاتی که دوس داشتم براش بنویسم ، اتفاقا برای موضوعاتی که دوست داشتم بنویسم کلی عنوان پیدا کردم اما آدم باس با خودش رو راست باشه ....
تا به الان هزار و اندی روز میگذرد و روال همین جور بوده ، پس یکشبه این روال تغییر نخواهد کرد ...پس تصمیم گرفتم همین موضوعات رو طبقه بندی بهتر کنم و به اضافه اینکه در هفته پیش رو اگر مطلب جدیدی نوشتم که در هیچ طبقه بندی قرار نگرفت از اون زمان یک دسته جدید ایجاد کنم ...
پس با این مدل به امید خدا و صد البته با وقت گذاشتن خودم شروع خواهم کرد ...

1- یادداشت های روزانه
2- توسعه فردی
3- محتوای به درد بخور در وب
4- آموزش و دوره های آموزشی
5- با هم کتاب بخوانیم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تهدید واقعی چیست ؟

خواننده جملات کوتاه نبوده ام و نیستم ، با یک جمله هیچ وقت نمیشه رفتاری را ترک کرد یا به رفتاری عادت کرد ، اصلا ذهنیت نویسنده چی بوده که این جمله را گفته و از همه مهمتر اون یک جمله از کجای حرفهای او برداشته شده ، قبل از اون چی بوده و بعد از اون قرار بوده که چه چیزی عوض بشه ...
اما جایی مثله مدرسه متمم بحث فرق میکند ، جایی که قبل ورود اون به این مدل جملات نوشته شده که مکانی برای بیشتر فکر کردن و هر کسی برداشت خودش رو اونجا برا بقیه میگه ....
امروز که داشتم درسام رو مرور میکردم به این جمله رسیدم :
در دنیا ، اخطارها از خطرها بیشترند ، همین باعث میشود که هراس از اخطارها بیشتر از تهدید واقعی خطرها ما را آزار دهد.
از جمله بالا متناسب با دغدغه خودم برداشت میکنم ...
در دنیای واقعی ، اخطار برای :
بالا و پایین رفتن نرخ ارز ، سخت شدن کسب و کار ، بد شدن وضعیت اقتصادی ، بالا رفتن نرخ طلاق و  هزاران اخطار دیگه که به لطف رسانه های ارتباط جمعی هر ساعت داریم در معرض اونها قرار میگیریم .
به لطف کارم ، چند روزی از هفته مجبور هستم که ساعتهایی را برای هر کسب و کار اختصاص بدم و با سرمایه گذاران یا مدیران اونجا هم صحبت بشیم از لابه لای حرفهای اونها همیشه این حس ترس و تردید نسبت به این اخطارها را میشه لمس کرد و اخیرا به مدد اقتصاد پویای کشور و با توجه به این جمله که میگه هر دم از این باغ بری رسد ( حالا شما بخونید یه خطر و تهدید) خیلی از کارها و فعالیت های خودشون رو جلو جلو تعطیل میکنن و به اصطلاح کار رو به لقا اون میبخشند و روزمرگی بیهوده خود را جلو میبرند.
حالا اینجا میشه همین یه نمونه رو به کل نسبت داد و گفت که جوانی که اخیرا میخواهد کسب و کار راه بیندازد و یا اینکه برای آینده خود برنامه ای بریزد با همین اخطارها روبرو میشود و متاسفانه خیلی وقت ها قدرت این اخطارها به قدری زیاد است که طرف از کار خود منصرف میشود و اون هم بعد از مدتی به گوینده این کلمه که کار نیست تبدیل میشود و این دومینوی نابودی تا بینهایت ادامه می یابد تا انتهای اون نابودی کشور ...
پس از این مدت که از شروع کسب و کار خودم میگذره و کسب کارهای زیادی هم که دیده ام و باهاشون بوده ام ، دیده ام که همیشه و همه مواقع اون چیزی که به عنوان خطر مرگ آور به ما یادآوری میکنند در دنیای واقعی به این شدت و سختی نبوده و نیست و فقط در حد یک مدل فکری بوده که با اون فقط تیشه به ریشه خودمون میزنیم ...
باشد که روزگاری به اندازه همون تهدید و یا خطر به موضوع نگاه و فکر کنیم نه فرای اون که کار هیچ کسی نباشه فکر کردن و حل کردن اون ...

پ ن : هنوز سر حرف دیروزم هستم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تصمیمی تکراری


فک کنم تا به الان همه ماها برخی تصمیم هایی گرفتیم که اگه پیش خودمون چرتکه بیندازیم نزدیک به هزار بار ممکنه که انجام داده باشیم ... برای من هم نوشتن و تصیمیم دوباره به اون از جنس همین تکرار 1000 باره است  جاهایی که ممکن بوده ماهها به صورت منظم جلو میامدم و به یک باره همه چی رو رها میکردم و به امید اینکه روزها و هفته های بعد اوضاع کمی آرامتر و من در گوشه ای دنج تر بتونم مطالب مورد نظر خودم رو بنویسم و اما همیشه اینا رو فقط توی خیال خودم و برای به عقب انواختن خواسته اصلیم ( نوشتن ) تو ذهنم مرور میکردم ...

امروز دیدم که نزدیک به 3 ماه هست که هیچ مطلبی اینجا نذاشتم و از همه بدتر اینکه دقیقا به همین میزان اصلا بهش سر هم نزدم ...

تصمیم گرفتم تا اواخر این هفته ینی 21 دیماه هم یه دست به سر و روی اینجا بکشم که هم مطالب مرتب بشه و هم بتونم مطالب متنوع  تری رو شروع به نوشتن کنم...

 فعلا مجبورید که این عکس رزو تحمل کنید تا هفته آینده که به مرور اینجا بهتر خواهد شد ...

پ ن : عکس مال چند هفته پیش در روستای ابیانه هست در نزدیکیای اصفهان...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

جهانفرمای کوچک

نمیدونم اخرین باری که رفته ام نمایشگاه کتاب چه مدت پیش هست اما حدودا مال 4 یا 5 سال پیش هست ...
بار آخر یادمه که دقیقا مشخص کرده بودم که چه کتابهایی میخوام و سالن به سالن به ترتیب داشتم کتابهای خودم رو میخردیم ... تنها خوبی ای که داشت از خستگی سال های پیش اصلا خبری نبود .
وارد یه غرفه شدم  و کتابی که می خواستم رو خریدم و پول نقد به فروشنده دادم و اونم دنبال ما بقی پول من بود که بهم بده ...اما فک کنم حدود 1000 تومن طلب من میشد ...
فروشنده رفت گوشه غرفه و از کتابهای چیده شده روی هم یکی برداشت و به من داد و گفت حلال کن و اینم ما بقی پولت ...
کتاب حجیم بود و تعداد صفحات بسیار زیاد ...
منم با بی میلی خیلی زیاد که زیادی داشت جا از داخل کیفم میگرفت گذاشتم داخل کیف و اومدم کاشان ...
از اون موقع 4 یا 5 سال میگذره ...
هزاران بار از کتابخونه خودم انداخته بودم یرون ....
اصلا ظاهر قشنگی نداشت و کاغذش هم زرد رنگ بود ....
هزاران بار تصمیم گرفته بودم برازم قاطی آشغالا و بزارم بیرون اما همیشه دست نگه داشته بودم . یه بارم برش داشتم بردم باغ که بسوزونمش تو آتیش اما بازم گفتم نه ....
تا اینکه چند وقت پیش نیمه شب بود که نگام بهش خورد  و بازم ذهنم رو درگیر خودش کرد
قسمت جالبش برام این بود بعد از این سال ها کلا برش داشتم تا ببینم اصلا محتواش چی هست
، چقدر این جمله آشنا هست ، قصاص قبل از جنایت ....
کلی میشه براش مثال زد و تو روزمره دیدش و لمسش کرد ...
وقتی مقدمه رو خوندم دیدم رمان هست به اسم جهانفرمای کوچک ....
نمیدونم چه جوری گذشت اما تا ساعت 7 صبح داشتم میخوندم و حس خوبی بهش داشتم ....
جزو تنها رمانهایی بود که با هاش خندیدم و ، عصبان شدم و ناراحت ....
و شاید تنها جملاتی که از خوندنش حال خوب پیدا کردم این چند جمله بود :
آنا آهی از سر آسودگی کشید :((خدا کنه ! می دونید ، مامان میگفت هر بچه ای ، اگه بتونه جلو عصبانیت خودش رو بگیره ، می تونه صدای قاضی رو بشنوه . البته به شرط اینکه هم سعی خودش رو بکنه و هم از بزرگترها کمک بگیره ، وگرنه بعضی وقتا ممکنه عصابانیت به جای قاضی حرف بزنه . مامان میگفت وقتی بزرگتر شدی ، کم کم یاد میگیری که دیگه لازم نیست با قاضی حرف بزنی ، بلکه فقط به صدای اون که از توی قلبت با تو حرف میزنه گوش میکنی .))
شاید تنها نکته این داستان و کل این داستان این بود که همه چیزهای دنیا قابلیت تغییر دارند ، سفت و سخت ترین آدمها ، سخت ترین قوانین و سنگ ترین دل آدمها و همه و همه با صبر و تلاش به دست میان. مهم حرکت ما به سوی همه اینها هست  و از همه مهمتر خیلی از خصلت های خوب همه و همه یادگرفتنی هستن نه مادرزادی ...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰