طبق معمول همیشه ساعت 4 صبح میرم به سمت رختخواب تا بخوابم !

با کلی کلنجار رفتن دیگه خوابم میبره .....

نزدیکای 7 صبح میشه با صدای زنگ ساعت گوشی از خواب بیدار میشم .....

از خستگی زیاد یه نیم ساعت دیگه ساعت رو کک میکنم که بخوابم ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته که ناقوس کلیسا به صدا در میاد (تلفن خونه )

یکم به مخاطب تو دلم بد و بیراه میگم که این چه ساعتی که زنگ زده ...

بعد چند ثانیه مامان گوشی رو جواب میده ...

یهو صدا قطع میشه و سکوت !

شروعش با صدای لرزون و با شدت ناراحتی زیاد....

هنوزم از جام نمی تونم بلند بشم اما گوشام رو تیز میکنم که ببینم چی شده
، بعد چند ثانیه متوجه مرگ یکی از اقوام میشم .... ودلداری مامان به مخاطب پشت تلفن ....

دیگه خواب از سرم پریده.....

وقتی اسم طرف رو مشنوم از تعجب و ناراحتی هیچ کاری نمی تونستم بکنم....

تعجب از اینکه ینی چه که مرده ؟

این که سالم بود....

من پری روزا تو پارک دیدمش و خوش بش کردیم.....

:/   :/

یهو ذهنم رفت به گذشته و خاطرات ....

این که حاجی چقدر خوش اخلاق بود ....

وقتی پاش مینشستی کلی حرف و خاطره میگفت برات و از چیزای خوب حرف زدن....

وقتی رفتم پیش خونواده اولین حرف در وصف حاجی:

چقدر خوش اخلاق و مردم دار بود.....

کل روز داشتم بهش فک میکردم ....

مردم داری و خوش برخورداری!!!!!

چطور میشه که اخر خط مردم ازت اینجوری یاد میکنن....

آدمی که شاید مقام و منصبی نداره .....

تحصیلات بالا نداره .....

اما ....

اما کوچیک و بزرگ اینجوری خطابت میکنن و اینجوری تو تعریفاشون میگنجی.....

حاجی روحت شاد .....

در آرامش ابدی باشی...


فرشته مرگ