ذهن من .... روزای من

بعضی وقتا ادما دیوونه میشن برا نوشتن 
بنویسم که یکم حرف زده باشن
گاهی مواردی قابل حرف زدن نیست
شاید این موضوع هم همینجوری باشه
همینجوری که بنویسی و بری 
بری که رفته باشی از این موضوع
تو قدم زدن تو دانشگاه البت توی جای خیلی دنجش و البت با گوش دادن به موسیقی درخت گل نظرم رو جلب کردش و البت جلب کردن همانا و چیدن یه دونه آش هم همانا
،با بوی گل محمدی خاطرات زیادی همیشه تو این فصل برام زنده میشه اما الان هدفم خاطره گویی نیست شاید...
واقعا نمیدونم میخااام برا چیش بنویسم اما برا نوشتنش اینجاااام
این روزگاران موقعی که عکسامون رو کامل گرفتیم بعدش وقتی دیدیم و میبینم که واقعا دلت میخاد براشون بنویسی خب الانم من بعد کلی عکس گرفتن از اینا و اینور و اونور کردن گل تو حاااالت های مختلف و پرپر کردنش میخام براش از وحود داشتن تا وجود نداشتنش بنویسم ،
اما شاید الان بخام مورد رابطه بنویسم از اتفاقات زندگی خودم اما با عطر گل با بادوام گل با یادآوری زمان طول عمر گل و هزاران چیز دیگه
بیشترین چیزی که نظر خودمو جلب کرد این گل پرپر شده بودش
که اولش یه گل کامل و زیبا بودش اما بعدش شدش یه جورایی غیر زیبا
یه جورایی شدش ناخاسته به دور از دل آرما
اما هنوز بوی خودش رو میده .....بوی کامل خودش رو.......ساید الان بیشتر از اولش بوی خوب دادنش به مشام برسه......
یه مدتی هست که دارم برای موجودیت یک رابطه تلاش میکنم ....برا اینکه یه رابطه رو بتونم تداوم ببخشم .....برا اینکه دوست بدارم و دوستم بداره ....
اما گاهی موقع ها که به عقب برمیگردم میبینم گجا واقعا یه رابطه رو مثه این گل زبون بسته کردمش....
پرپرش کردم که شاید وی عطرش رو بهتر بفهمم....
اما دیگه نمیشه مثله اولش کردش....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ذهن مشوش

از دوران دبستان یادم میاد که درس انشا که هر موقع داشتیم هیچ وقت خودم ننوشتم،همیشه دختر خاله یا دختر عمو....
الان هم که قراره این وبلاگ رو شروع کنم خیلی برام نوشتن سخته
نوشتن از چیزهایی که هیچ وقت نگفتم....
نوشتن از ذهن مشوش و بهم ریخته...
نوشتن از ثانیه ثانیه روزهای خوب و بدی که پشت سر گذاشتم
همیشه شروع یه چیزی خیلی سخته و اینم دقیقا همینجوری هست
نمیدونم از چی ، از کی ، از کجا و ...... بگم و بنویسم



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰