لطفا بدون قضاوت وارد شوید!!!!

کلا مردمانی هستیم که وقتی چیزی رو ندونیم خیلی سریع بهش برچسب میزنیم که فهم و درکش برا خودمون آسان شود چون که از ابهام فراری هستیم ، این ماجرا خیلی تو شبکه های مجازی به وفور بافت میشه ....

یه مدت پیش تو قسمت معرفی پیج ایسنتای خودم نوشته بودم که موسس و رئیس هیئت مدیره اما به انگلیسی :

founder & chairman ادامش هم اسم شرکت رو نوشته بودم ....

از چند روز بعدش واکنش ها خیلی برام جالب بود .....

یکی از دوستان متلک انداخت که آقا مدیر و این حرفااااا

با توجه به شناختی که از دوستم داشتم گفتم بزار ببینم چی شده که این حرفو داره میزنه یکم که فکر کردم یاد اون جمله ای که تو پیج ایسنتا گذاشته بودم افتادم و سریع رفتم به google translate عزیز و ازش معنی واژه ها رو خواستم دلیلش هم این بود که میدونستم این دوست عزیزم خیلی با google translate پیوند عمیقی داره و هر آنچه که بخاد چه درست و اشتباه رو از اونجا ترجمه میکنه ، وقتی ترجمه گوگل رو دیدم ، نوشته موسس و مدیر و همینجا بود که گفتم بعله این متلک از گوگل جان سرچشمه میگیره .....

اما ای کاش قبل این واکنش های تدافعی از سوی بقیه یکم تخصصی تر به این کلمه ها و کارها توجه میکردن..... یا لااقل اینکه از خودم میپرسیدن مثه خودم که وقتی برام یه چیزی ناملموس هست مثه ادم میرم میپرسم بعدش نتیجه گیری میکنم....

باشد که یکم حرفه ای تر ببینیم ،بشنویم ، تصمیم بگیریم ....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

روزمون مبارک باشه (چپ دست ها رو میگم)

فقط کافیه که الان یه سری به ایسنتا بزنید و ببینید که همه دارن به هم تبریک میگن و کلا ملت باحالی هستیم ....

حالا تبریک تو سرمون بخوره بعضی از دوستان رو دیدم که که عکس اوباما و روحانی و چند تن از چهره های شاخص سیاسی و هنری رو گذاشته بودن و به خودشون تبریک گفته بودن ، آخه یکی نیست بهش بگه که تو مدرک فوق دیپلمت رو به زور شونصد ترم مشروطی و واسطه گری از دانشگاه ابرغو گرفتی حالا خودت رو مقاسه میکنی با اینااااا.....  :)))

باشد که این لحظه های شاد رو ازمون نگیرن....

روز جهانی چپ دست ها

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کم فروشی....؟!

با اینکه اصلا نمیخاااام کپی بیارم اینجا اما مطلب قشنگی بودش حیفم اومد اینجا نیارمش.....


چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم . پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، ...
القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم.
حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد.
یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد.
سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: «١٢۶٠٠ تومان قیمت شیرینی به اضافه  ۴٠٠تومان پول جعبه می شود به عبارتی ١٣٠٠٠ تومان»

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشی های شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است.
اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!

رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»
ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!» پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…» حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.

چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!» چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص  کجا! حالم از خودم بهم می خورد.

راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟
کم فروشی کاری،
کم فروشی تحصیلی،
گاهی حتی کم فروشی عاطفی!
کم فروشی مذهبی،
کم فروشی در عبادت،
کم فروشی انسانی...


اما گاهی آدم بدجور با خودش به درگیری میفته که آیا کم فروشی کرده یا زیاد فروشی......

تو کارش زیاده روی کرده یا کم کار کرده ....آیا تو زیاد کار کردنش حق دیگران رو ضایع کرده یا اینکه تو کم کار کردنش؟

تو رابطه عاطفیش چطور؟آیا او همیشه باید هوای شریک عاطفیش رو داشته باشه یا گاهی هم خودش باید از طرف مقابلش حمایت بشه...؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آرامش کوه

هعععععییییی یادش بخیر چند سال پیش که هر هفته جمعه ها خونوادگی با کلی آدم میرفتیم کوه....بچه ،دختر ، پسر ، پیر و جووووون

کل خونواده با هم بودیم و پیش هم ....

جمعه هایی که خیلی عالی به شب میرسید و فرداش اول هفته ای که با انرژی خیلی خوبی شروع میشد.....

یک سال خیلی خوووبی بود چون که همه انرژی داشتن و اگه یه هفته نمیرفتیم انگاری یه چیزی خیلی تو آدم کم و کسر هستشششش......

اما خب این خوشی خیلی دوووم نداشت و همیشه یه آدم غیر نرمال باعث میشه که جمع رو نابود کنه .......

بعد از کلی وقت دوباره هفته پیش فرصتی شد که یه سر بریم وسط طبیعت .... اما خب اینبار عادت نداشتیم که صبح بیدار بشیم و البته این رو هم بگم که رفتن و یا نرفتن خیلی مهم نبود...

اما با هزار جور کلنجار رفتن با خودمون و راضی کردن خودمون صبح زود بیدار شدیم که بزنیم وسط دل و کوه و کمر . از هماهنگی اول صبح با بچه های تنبل بگیر و دیگه تا یکم صبحونه خوردن که وسط راه کم نیاری ...بالاخره راه افتادیم و رفتیم ، اما اینبار و تو همون بار اول بعد کلی وقت رفتیم یه جای توپ یه جایی که به قول بچه ها حتی بز کوهی هم نمی تونست بیاد از سری چیزهای جالب ااینجا بود که بیچاره بچه ها اصلا نمیدونستن که قراره کجا بریم و از هم هجالبتر یکی از بچه ها دمپایی انگشتی پا کرده بود که دقیقا این خودش شد سوژه اون هفتمون یه کوه نوردی حدود 10 ساعته و ناهار و صبجونه و آب بازی .....

اما واقعا هفته ای که گذشت خیلی انرژی داشتم و کلی حال داد....


پ ن :عکاس هم خودم بودم :)





حرف تلخ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حس آرامش ارزان قیمت

جاناتان مرغ دریایی.....

اگه شبا بی خوابی به سرتون زد و حال و حوصله چیزی رو نداشتید به این کتاب صوتی گوش کنید حتما حتما به هدفون ....

حس کاملا خاصی بهتون مبده.....حس آرامش.....

حتما حالتون رو خوب میکنه

جاناتان مرغ دریایی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک پیشنهاد ، یک حس خوب


قطعا شده که همه ماها یه بار هم که شده باشه از همه چی خسته شده باشیم حتی از آلبوم های موسیقی که تو گوشیهامون هستش و یا تو ماشینمون گوش میکنیم...

دیگه مثل همون روز اولش اون حس و حال خوب رو به ما نمیده...

و گاها باعث کسل شدن بیشتر ما میشه...

آلبوم ماه و ماهی حجت اشرف زاده رو یه بار وسط این خستگی ها گوش کنید واقعا آرام بخش هست....دوباره آدم رو به حال خوب اول خودش بر میگردونه....

وسط این همه دل مشغولی های روزانه ام شده که روی 5 بار هم این آلبوم رو گوش بدم ....واقعا برام حس خوب میسازه ....وقتی هم که لامپ های اتاقت رو خاموش میکینی و گوشیت رو پرت میکنی یه طرف دیگه و میری رو تختت دراز میکشی و چشمات رو میبندی اون حس خوب رو دوچندان میکنه....




حجت اشرف زاده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

گزارشی از یک کلاس، یا بهتر بگم گزارشی از یک استاد



کمی برای علی رضا شیری.....
(در چند روز آینده مطلب رو کامل میکنم)


گزارشی از یک کلاس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حرفی از دل

نمیدونم تا حالا شده که دلت برا خودت خیلی تنگ بشه ،
دلت برا گذشتت و همه چی که تو سر داری تنگ بشه با نه 
گاهی أونقدر دلت تنگ میشه که میخای یه مدت در رو رو همه ببندی خودت بری اون پشت و هی رو خودت کار کنی هی رو خودت کار کنی و به اونچه که تو ذهن داری برسی ،هی کتاب بخونی و هی.....
گاهی انقدر آدمای أطرافت رو دور از ذهنیاتت میبینی که نمیدونی بری با کی درد و دل کنی 
گاهی شاید هم یه ادم رو پیدا میکنی که دق دقه هاش با تو یکی هست میشینی به خودت میگی آخیشششششش یه نفر رو پیدا کردم که هست تو این راه با من اما وقتی که یکم باهام جلو میریم میبینمیم که نه اصلا اون شاید با ده دقه راه رفتن نیازش أرضا میشه و نمیتونه با تو چند ساعت راه بیاد ، دقیقا مثله اینکه تو تاکسی یا هر جای شهر تا یه جایی با ادما هم مسیر میشیم و وقتی اون ادم به اون مکانش رسید از هم خدافظی میکنی و باز تو باید خودت تنها به مسیرت ادامه بدی ، 
اینجاست که گاهی گاهی پیش خودت میگی که ای کاش به کسی دل خوش نمیکردم و به کسی عادت نمیکردم و ای کاش خودم میومدم ، 
همیشه همین چیزا برام تکرار شده تو ذهنم و همیشه دهن منو به خودش مشغول کرده اما خب این چرخه تکرار همیشه بوده ، یا شایدم اینکه گاهی ادما از تنهایی میترسن...
شاید نیاز به تایید اطرافیانشون دارن.....
آره من هم و تمام آدما براشون این چیزا اتفاق میفته این دق دقه ها اتفاق میفته که کسی اون افکار اون ها رو درک نمیکنه.....
همیه اینا تو دلم بود که گفتم و الان هم میخام یه مشت درد و دل کنم که چرا این حرفها رو زدم....
گاهی وقتا که پیش خودم فکر میکنم میبینم که خودم این راه پر پیچ و خم رو تنخاب کردم و خودم گفتم که نمیخام مثله بقیه آدما باشم ، خودم گفتم که نمیخام مثله بقیه زندگی ساده ای داشته باشم....
و وقتی هم که خودت انتخاب میکنی پس دیگه غرغر کردن و نق زدن بی فاییده هستش و باید تو همین راه محکم جلو بری....
دیگه وقتی کارآفرینی و مستقل شدن رو انتخاب میکنی این چیزها رو هم داره.....
((در آینده یکم مطلب برا کارآفرینی خواهم نوشت)).
خب از این چیزا بگذریم و حرفهای تو دلم که اصلی هست رو بزنم..
خب قطعا اکثر آدما که کسب و کار رو شروع میکنند اول میان با دوستاشون شروع به کار می کنند .یه مشت آدم که هر کدوم توانایی برای انجام دادن دارن و دور هم جمع میشن و هر کدون یه گوشه ای از کار رو میگیرند و جلو میبرند.
خب منم با دوستام همین کار رو کردیم و 3 سال پیش با هم هر کدوم یه
گوشه رو کرفتیم و مشغول شدیم....
اما خب دیگه اینجور مواقع طبیعی هست که ادما نظرات مختلفی دارن و هیچ دو نظری در باطن مثله هم نیست.....
مثه همون چیزی که اول گفتم ....
گاهی وسط همه این اختلاف نظرها یه چیزایی به گوش آدم میخوره که واقعا نمیدونی چی بگی ،مثلا بیای جلو طرف مقابل بایستی و یا هر واکنشی دیگه واقعا بعضی مواقع ذهنت گیر میفته....
امروز توی جلسه شرکت بودیم و یه بچه ها داشت حرف میزد از قضا ایشون شریک بنده بود تو شرکت ...یهو گفت که من یک ماه هست که دق دقه مسایل مالی پیدا کردم و میخام که حتما باید شرکت به سود دهی مالی برسه ، نمیدون شمایی که میخونید چه حسی دریافت میکنید اما اون موقعی که خود من شنیدم چنان ذهنم آشفته شد که حد نداره ...
همش فک میکرم به این که من خودم و یکی از بچه های دیگه که 3 سال هست که میخایم به این مرحله برسونیم کل شرکت رو مثلا این چیزا به ذهن من خطور نمیکرد که یهو به ذهن این دوست من خطور کرده؟
و اصلا یه سوال دیگه اینکه مصلا تو این مدت 3 سال تو دق دقه مالی نداشتی که درست کار نمیکردی؟
و الان که مثلا میخای ازدواج کنی یهو اینو احساس کردی؟
و هزار تا سوال دیگه از این جنس که واقعا همین کافیه که یه شب و روزت ور خراب کنه...
به این فک میکنه که واقعا تا زمانی که پای منافه کسی وسط نباشه هیچ کسی کاری رو انجام نخواهد داد.....

گاهی هم بیاییم به این جمله پایبند باشیم:
ما در برابر دیگران مسئول هستیم....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خانه ای از جنس صفا و آرامش

گاها که سرت را بالا میگیری و نگاهی به اطرافت و خودت میندازی مبینی که چیزی دیگه برات خودت نذاشتی ،همش کار و مشغول بودن بوده ،چند روز پیش هم از جنس همین روزها و لحظه ها برام بودش که یهو وسط همه کار و مشغول بودن البته به خاطر یک نفر و کنار بودنش تصمیم به رها کردن همه این مشغولیت ها کردم و کمی به صحبت و هم نشینی با او در این جای بسیار دنج و آروم کردم.

مکانی آرام و با سکوتی ارامش بخش....

(پ.ن:اینجا خانه تاریخی صفا از مجموعه بنی طبا هستش....مکانش هم در آران و بیدگل در 10 کیلومتری کاشان)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من کی هستم؟؟؟؟؟؟؟

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

اهل کاشانم.

روزگارم بد نیست.

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستانی ، بهتر از آب روان .

 و خدایی که در این نزدیکی است


 

 

از شعرهای زیبای سهراب که بگذریم ....

آری اهل کاشانم

اهل دل کویرررر

اهل دل مذهب و سنت.....

اهل مدرنیته وسط سنت.......

دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه آزاد کاشان

اما خب مثه بقیه دانشجو ها اصلا سرگرم رشته تحصیلیم نیستم و کارای دیگه میکنم ینی اصلا این رشته فقط اسمش رو با خودم این ور و اونور میبرم...

فارغ التحصیل mba گرایش بازاریابی و شغل و زندگیم هم 4 ساله اینه .

چیزی که اولش وقتی کسی میشنید همه میخنیدین و زیر لب شروع به گفتن دیوانگیم میکردن....

خب تمام اینا حرف بود و من کار خودم رو میکردم ، حقیقتا خیلی دوست ندارم برا خودم بگم ...فقط اینجا دوست دارم از چیزایی که بر من میگذره حرف بزنم ...

شاید چند سال دیگه برام این حرفا ناپحته بودن الام رو بازگو کنند





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰