چند قدمی به دور از شهر ...

چند دقیقه ای که از شهر فاصله بگیری میرسی به یه جای دنج ، میری به یه نقطه تو دل تاریکی جایی که فقط صدای باد و صدای ماشینهایی که از تو اتوبان رد میشن رو میشنوی و گهگاهی هم کارناوالهای عروس و دوماد آرامش اونجا رو بهم میزنن...

اما خیلی زود مثه قبلش میشه ....

دقیقا مثه اینکه روی شن های داغ بیابون راه میری و نقش و نگار کف پات روی شنها میفته و بعد چند لحظه با یه وزش باد دوباره به حالت اول خودش برمیگرده...

قطعا هر کسی یه جایی رو داره که بره اونجا و یکم اونجا تو تنهایی خودش انرژی بگیره ....

شاید برای من هم چند دقیقه رانندگی تو دل شب و تو دل تاریکی آرامش بخش باشه ....

ناگفته نماند گه گاهی این بالا انقدر ساکت و آروم هست که واقعا ترس برت میداره ......

نمیدونم تشبیه درستی هستش یا نه اما برا من اون بالا جایی که همه شهر رو میتونی با گردوندن سرت ببینی،  وقتی که چشمانت به نور یه نقطه عادت کرد و به اون نقطه زل زدی و رفتی تو خاطرات و حال خود ناگهان اون روشنایی خاموش میشه.....

دقیقا مثه موقع هایی که روی یه دوست و همکار حساب میکنی و ناخودگاه تو اون لحظه اون طرف دیگه اونجا نیست .....

چند شب پیش بود و به عادت و از روی اینکه یکم به انرژی نیاز داشتم یهو سر از اینجا ینی جای همیشگی خودم در آوردم ....

جایی که فقط سکوووووووووتش براااام یه دنیا ارزش داره ..... شاید برای من درونگرا ( دوستان همیشه از تعجب شاخ در میارن که من درونگرا باشم ) یه جایی هست که فردا پرآنرژی رو همیشه تضمین میکنه برام.....

پ ن : گاه گاهی فاصله گرفتن و از دور دیدن اون چیزایی که توش هستی خیلی برا آدم خووووبه



دل شب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سه ساله شدی ...

وقتی قراره یه بچه به دنیا بیاد قبلش پدرا و مادرا هزاران دکتر میرن و مشورت میکنن و چیزی میخونن که نکنه که بچه مشکل دار به دنیا بیاد ، پدر و مادر ثانیه به ثاینه مراقب فرزندشون هستن چه قبل و چه بعد تولد .با گریه اون گریه میکنن و با خنده او می خندن ، با حال خوبش خوب هستن و با حال بد او انگار دینا رو سرشون خراب میشه .....

بالاخره جگرگوششون هست و کلی براش دارن زحمت میکشن ....

شاید برا چند نفری که یه شرکت رو به وجود میاره تشبیه خوبی باشه که دارن یه بچه رو بوجود میارن و بزرگش میکنن....

بعضی بچه ها که به دنیا میان تو ناز و نعمت به دنیا میان و بچه به هیچ دغدغه ای رشد میکنه  و بعضی دیگه هم تو نداری به وجود میان .....بگذریم .....

بالاخره تو هم متولد شدی اما نه تو ناز و نعمت ...... بلکه تو نداری ...

جایی به دور از دسترس امکانات خوب ....

اما فقط تو هم مثه اون بچه پولدارا پدرا و مادرایی داشتی که که شاید تو فقر و نداری بودن اما امیدوارانه برات تلاش میکردن ، تلاش میکردن و امید داشتن که یه روزی به یه جایی میرسی ،

عزیزم تو یه بچه هایی رو داشتی یا بهتر بگم پدرا و مادرایی که میدونستن که یه روزی روپاهای خودت میایستی ...

واقعا تشابه کاملا عجیبیبی فرزند داشتن و بین تاسیس یه شرکت  ویا کسب و کار ....

یه بچه اولش نمیتونه حرف بزنه ، نمی تونه رو پاهای خودش بایسته و حتی برای نیازهای ضروری خودش مثه خوراک و پوشاک هم به والدینش وابسته هستش و دقیقا اینا هم برا یه شرکت هم تو سالای اولش برابری میکنه .....

قطعا تو دوست و آشناتون هم دیدید که وقتی یه بچه حرف میزنه همه میگن که بچه هستش و جدیش نمیگیرن ...

تو هم مثه اون بچه ....

اوایل وقتی که میومدی وسط بحث همه بهت چپ چپ نگاه میکردند و همه میگفتن که هنوز بچه ای و نمیفهمی .....

عجب دوران سختی بود حداقلش این بود که همیشه پیش خودت میگفتی که من بزرگ شدم و به خدا منم میفهمم اما بازم همون حرفا از اطراف....

بالاخره عزیز جان تو هم داری کم کم بزرگ میشی مثه همه بچه ها ....شاید از بیرون وقتی اطرافیا بهت نگاه کنند هیچ وقت به شبهاته ای تو با یه بچه پی نبرند ....هیچ وقت.....

شاید هیچ وقت هیچ کسی نفهمه بغیر پدرا و مادرا که وقتی بچشون یه چیزی رو مبخاد از خودشون میزنند و برا بچشون فراهم می کنند...

آره موقع هایی بود که شاید والدین تو هم برا خودشون چیزی نمی خریدند و نیازای خودشون رو رفع نمی کردنند تا نیازهای تو رو فراهم کنند که تا تو خجالت زده نشی تا تو با بقیه مقایسه نشی ....

آره عزیزم امروز 3 سالت شد، 3 سالی که والدینت از جون و دلشون برای تو مایه گذاشتن تا بزرگ بشی یا اینجوری بگم که به یه جای برسی  و برا خودت کسی بشی و اونا بهت افتخار کنند....

همیشه گفتن که بچه ها گاهی بی وفا میشن و خانواده هاشون ور فراموش میکنند...

میخاهم یکم باهات درد و دل کنم شاید بعد ها که خیلی بزرگ شدی و یادت رفت کی بودی بخونیشون ....

بزار یکم از اول اول شروع کنم برات ....

بازم میخام که تو رو با یه بچه مقایسه کنم الان ....(در هر صورت تو همون بچه همیشگی خواهی بود برای ما ....)

اولش که هیچ پدر و مادری از جنسیت بچه خودش خبر نداره ....شاید دختر دوست داشته باشن و پسر به دنیا بیاد یا بر عکس

ما هم همینطور .....

هیچ چیزی از وجود تو خبر نداشتیم .... نمیدونستیم که چی هستی .....

اوالیش ما هم اشتباه کردیو جنسیتت رو اما بعد چند ماه کاملا مشخص شد که قراره چی باشی و کی باشی ....

اما بالاخره متولد شدی ....خیلی خوب یادمه چون اون زمان ما خونواده پولداری نبودیم و هزینه هات زیاد بود و ما هم پولی نداشتیم برا بزرگ کردنت.....

آره گفتم که خیلی خوب یادمه ....یادم میاد که اون زمان میخاستیم برات وام بگیریم اما با هزار جور دربه دری و التماس چون که اون زمان بچه بودی و مریض همه میگفتن که این بزرگ نمیشه و فایده نداره ...

بالاخره بهمون دو تومن وام دادن که بعد دوسال دو میلیون ششصد پس بدیم....

با همه اونا برات یکم لباسای مخصوص خودت ور خردیدم مثه میز ....صندلی و یه مکان که توش رسمیت داشت باشی ....

وسط اینا اون پوله تموم شد..... هنوز یه چیز اصله کاری برات کم داشتیم اونم قلب تپنده تو بود ( کامپیوتر ) اون رو هم قرض گرفتیم ....

با هزاران بدبختی 92/7/5 متولد شدی .....همه خوشحال از اینکه به وجود اومدی و شاد از اینکه الان میشه گفت که ما هم شرکت داریم .....

الان که 3 سالت هست اما وقتی بزرگتر بشی و خودت دوباره بچه دار بشی میفهمی که گاهی حوصله خاطره تعریف کردن نداری اما گاهی همه تو یک ثانیه برات مرور میشه و خنده رو لبات میاره از همه اتفاقات خوب و بد....

چند جمله پایانی من برات....

خوشحال از اینکه برا خودت الان مردی شدی و روپاهای خودت ایستادی و خوشحالتر از اینکه باعث افتخار یه شهر هستی و حداقل پیش خودم راحت هستم که داری درست بزرگ میشی .....


سه سالگی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تنها یک رودخانه بین من و تو فاصله است !!

حکایت فاصله ها حکایت جالبی هست...

فاصله دو تا دل ، فاصله مکانی و یا زمانی دو تا ادم و یا از همه بدتر فاصله بین زنده بودن و یا مرده بودن ....

حال فاصله بین یه دل زنده باشه تا یه دل مرده یا یک انسان زنده تا یک انسان مرده ....

شاید فاصله ای که در اولش از کیلومترها و هزاران فرسخ شروع می شود و کم کم رو به کم شدن میاد .... فاصله ای که شاید آخرش میشه اندازه یک سر سوزن و اخرش میشه خوشحال بودن ...

آخرش میشه کنار هم بودن حال دوتا آدم و یا دوتا دل باشه ....

آخرش میشه گفت آخیش ....

اصلا مگه میشه فاصله نباشه ....مگه میشه اختلافی بین چندتا چیز بین آدما نباشه ....

اگه اینجور نبود که همه جا میشد عین گل و بلبل و ماها بی دلیل از نیاز داشتن به هم ....


نمیدونم روایت گر بودن فاصله ها خوبه هستش یا نه اما تا الان حداقل خیلی بارها خودم تجربه کردم و شاید هم معمولی ترین فاصله ، فاصله ما با نسل پدر و مادرهامون باشه ، دیگه اینو بگیر و برو بالا ، فاصله دو تا دوست ، فاصله فکری دوتا شریک . فاصله عاطفی مرد و زن ...

شاید دلیل نوشتن این یه دلتنگی باشه...

یه مدت پیش زمانی که هر روز خیلی وقتم رو برا اینستا گشتی میذاشتم وقتی این جمله رو نوشتم (تنها یک رودخانه بین من و تو فاصله است !!) یه دوستی یه کامنت تامل برانگیز این چنینی گذاشت :

فاصله فاصله اس ، چه نخ چه جوی باریک  چه هر چی ، به فاصله باید شک کرد...

آره درست میگفت فاصله هر چی میخاد باشه حتی باید به یه کوچیکش هم شک کرد ....

شاید همون کوچیکه کار یه شکاف بزرگ رو بکنه...

شاید...

حرف تلخ


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یه وقتایی مثه قبل نیستی !

از سالیان سال که یادم میاد همیشه عید غدیر برام خاص بوده ینی برا همه سید ها یه جورایی خاص هست ....برا خونواده هاشون و برا دوستاشون....
شاید از بقیه اعیاد سال مثه عید نوروز هم خاصتر ....
یه جورایی احساس میکنی که مخصوص خودت هست....
همه به احترام تو میان و میبیندد..
یه 24 ساعت که همه دوست و آشنا و فامیل دور هم هستید .....
یه آدمایی رو میبینی که ممکنه در طول عمرت به چند بار هم نرسه اما به احترام تو و عقاید خودشون میان و میبینند..
خب همه اینا هم برا من مستثنی نیست و همشون رو دوست دارم .....
هیچ وقت کودکی هام رو یادم نمیره که از چند هفته قبلش همیشه تو فکر عیدی بودم که چی بدم ....
تو فامیل من و بیشتر به عیدی اونروز میشناختن .....
در هر صورت یه چیزی میدادم .....
کلا برام معضل بود که دوست نداشتم کسی تبرک نگیره ....
این عادت تا این چند سال اخیر هم ادامه داشته که از هفته ها قبل میرفتم بانک و این ور و اون ور به کسی میسپردم که برام کنار بزارن ....
اما شاید برا همه اتفاق افتاده که یه وقتهایی دیگه مثه قبل بهت حال نمیده ...
مثه قبل تب و تابش رو نداری ....
مثه اینکه یه چیز جدیدی اومده تو زندگیت و اولویتش از همه اونا که ختی ممکنه چندین سال هم بهش عمل میکردی رو گرفته و اونا رو کم رنگ کرده ....
خب وقتی نزدیک عید میشی همه جا یه جور دیگه میشه ...
مثه مامان که شروع میکنه همه خونه رو تمیز کردن ...
اما امسال مثه قبل نبود برام ....
الان که دارم میگم حدود 9 ساعت دیگه از مهمون بازیا مونده که از صبح تا شب روبوسی کنیو از همه کس . همه جا با همه شروع به گپ زدن کنی اما برام مثه سابق نیست ....
امروز حتی وقتی بهم میگفتن فردا عیدی چی بهمون میدی حتی حواسم نبود که فردا عیده ..... که ای بابا هیچ کاری نکردم ....
حتی امشب نمیدونستم اصلا فردا قراره که چی بپوشم اصلا برم طرف کمدم و ببینم که چی دارم ....خیر سرم که فردا به احترام من میان خوووونه....
شاید این ذهن درگیر بودنا از یک طرف خوب و شاید هم از یک طرف بد....
اما میدونم که حدود 10 ماهه دیگه اکثرشون تموم هستن و من دارم اون موقع به این اتفاقای الان میخندم ....
امیدوارم که سال آینده وقتی که دارم دوباره شب عید غدیر مینویسم اونجایی باشم که براش دارم تلاش میکنم .... و اون شهری که دوست دارم و پیش هم آدما و چیزایی که میخام ، باشم.....

راستی عید همتون هم مبارک باشه .....
در کنار همه دعاها و آرزوهای خوب براتون دلی قرص و محکم و پر از خوشی از بالا سریم میخااام.
پ ن 1: حرف عیدی زدم و رفتم تو کشو کمد و اینا رو دیدمشون حداقل برا چندتا از دوستام که خواهند اومد کافیه .....(مال خیلی سال پیش هست و اما قابل استفاده هست )
عید غدیر
پ ن 2 : راستی یه هفته پیش بود که دیگه ایسنتا نرفتم و وفت براش هدر ندادم واقعا حالم رو خوب کرد .....حداقلش این بود که یه کتاب رو کامل خوندم  و حس خوبی بهم داد....
....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ترک عادت

ترک عادت های غلط.....
شنیدم که همیشه گفتن که وقتی میخای یه چیزی برات عادت بشه یا عادت یه چیزی از سرت بیفته 3 هفته زمان میبره ...
هفته اول که مقاومت شدید هست ....
هفته دوم مقاومتت کم میشه و میگی پیش خودت که حالا که کم شده بزار یه بار دیگه این کار رو بکنم اما دقیقا خطرناک ترین موقع هست که آدم گول میخوره و دوباره به نقطه اول برمیگردی ....
هفته سوم هم در تثبیت هفته دوم هست و بعد از اون میشه گفت که اون عادت یا رفتار و یا گفتار از سرت افتاده .....
موردی که خیلی در حال حاضر برا همه عذاب آور هستش اتلاف زمان هست اونم با شبکه های اجتماعی بالخصوص اینستاگرام ....
حداقل برا خوذم اینه که وقت رو خیلی برام هدر میده حالا گاها وقت به کنار بعضی موقع ها باعث اعصاب خوردی هم میشه مثلا یه چیزی میخونی یا به آدمهایی که ارادت داری و یا بهت ارادت دارن :) میبینی که یه پست گذاشتن و بعدش تا چند ساعت ذهنت درگیر به اصطلاح کپشن اون بزرگواران هست و چند ساعت با خودت حرف میزنی ....
در آخر هم هیچ چیزی به دست نمیاری ......
یه مدتی هست که پیش خودم تصمیم گرفته بودم که یه مدت از اینستا فاصله بگیرم اما همیشه به یه دلیلی نمیشد ...
امروز داشتم کارای تا اخر سالم رو یه نگاهی بهش مینداختم و دیدم که یه تعداد کاری هست که واقعا نیاز به صرف وقت براشون دارم و چه بهتره اون تایم اینستا گردی صرف اون کارها بشه ..
خدا رو شکر که خیلی اهل تلگرام و چت نیستم و برام بود و نبود این یکی شبکه اجتماعی مهم نیست و اصولا کاری به کسی داشته باشم مستقیم تماس میگیرم حالا هر تایم شبانه روز باشه.
به اصصلاح به روزش تصمیم گرفتم که یه social media detox   یه هفته ای برا اینستا جان جانان اجرا کنم .
باشد که رو سفید بیرون بیام :)


social media detox
(غلط نگارشی برا بزرگ نوشتن حرف t  وسط جمله ازم نگیرید .(آفرین ))
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

در قالب فیلم اما واقعیت (joy 2015)

ساعت 2 نصفه شب .....

الان فیلم جوی تموم شدش...

اصلا اهل فیلم دیدن  و تلویزیون نیستم....

یادمم نمیاد که یه فیلم رو کامل دیده باشم....

چند هفته پیش بود که حدود ساعت 11 شب بود که از اطراف مجتمع سینمایی کاشام رد میشدم البته با یکی از دوستان ... هم قدمم پیشنهاد داد که بریم سینما ، منم خسته اما قبول کردم که بریم داخل ...از زمان شروع تا زمانی که بیام بیرون حدود 20 دقیقه طول کشید ...... اصلا حوصله فیلم دیدن نداشتم....

چند سالی هست که خوشبختانه تلویزیون هم نداریم که ببینم و خودم هستم و اتاقم و دنیای خووودم .....

یه مدت پیش این فیلم رو تو کانال علی رضا شیری دیدم که کلی ازش تعریف کرده بود ....یه آنانوس هم ازش تو آپارات گذاشته بود....

فک کنم حدود یه دقیقه بود ...دیدمش و ازش خوشم اومد .....

اما وقتی رفتم فیلم رو دانلود کردم دیدم 2 ساعت هست .....

واقعا برام طولااانی و خسته کننده بود .... که بشینم و 2 ساعت به مانیتور نگاه کنم .....کلا کاری بود که نکرده بودم ، ینی اخیرا اصلا نکرده بودم....

الان کامل دیدمش  و دارم اینا رو میگم .....:

فیلم واقعا عالی ای بود ....انگار خودم داشتم بعضی جاهاش رو حرف میزدم .....

راستی یادم رفت بگم اصلا موضوعش چی بود:

فیلم از دوران کودکی یه دختر بچه شروع میشد که راوی مادربزرگش بود....

این دختر بچه آرزوهای بزرگی داشته .....(البته یه نفری مثه مادربزرگ این آرزوها رو هر روز تقویتش میکنه ...)

اما این خواسته ها و آرزوها یه جا متوقف میشن  واونم زمانی که پدر و مادرش از هم تصیمی میگیرن که طلاق بگیرن.......

ددیگه جوی اون دختر بچه توی داستان الان بزرگ شده بود و به هیچ کدوم از خواسته هاش نرسیده بود و تو پایینترین سطح داشت زندگی میکرد چه اجتمماعی و چه فرهنگی.....

راستی این دختر بچه و جایی عاشق میشه و ازدواح میکنه اما بعد مدتی طلاق میگیره ....

تو همه این پایین و بالاهای داستان همیشه مادربزرگ بهش اعتماد به نفس میداد و تشویقش میکرد بر خلاف پدر و اطرافیان که اونو تضعیفش میکردن.....

جوی تو کودکی ذهن خلاقی داشته و قدرت تخیل بالا....

یه جایی تو یه مهمونی مقداری شراب رو زمین میریزه و جوی مجبور میشه با زمین شوی تمییز کنه   وتو همین حین با اتفاقاتای که افتاد ه دستش رو پاره میکنه و از اینجا دیگه سعی میکنه به رویاهاش ادامه بده نه به اتفاقا و آدمای اطراف.....

ما بقیش رو خودتون ببینید و لذت ببرید.....

پ ن 1: راستی رویاهاتون رو همیشه دنبال کنید ( اونا راه رو بلدن ، بابک بختیاری )

پ ن 2 : با آدمهای خوب معاشرت کنید .....

پ ن 3 : با همه ادما خوب باشید و کسایی که به درد میخورن رو داشته باشید و بقیه رو هم دوست باشید...

پ ن 3 : به حرف هیچ کس توجه نکنید چون حرف رو همه بلندن بزنن.... اما عمل نه .....

پ ن 4 : رویاهاتون رو برا خودتون داشته باشید  و همیشه برا خودتون فکرش کنید و هیچ جا قبل انجام نگید...

پ ن 5 : هر وقت چیزی به ذهنتون اومد پس مطمن باشید که میتونید به دستش بیارید این قانون خدا هست....

بهش ایمان داشته باشید....

پ ن 6 : برا خودتون کار کنید وقتی اینجوری باشه به ناچار بقیه چیزا هم با شما همسو میشن....

پ ن 7 : خدا هست و کنار ما داره با ما جلو میاد.....

joy 2015

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خوشبختی...

یک انرژی مثبت قشنگ از سهراب سپهری


چه کسی میداند؟؟؟
که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهــــایی؟
چه کسی می داند
که تو در حسرت یک روزنه در فردایــی؟
پیله ات را بگشا،
تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایــی! ازصدای گذرآب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد. زندگی رانفسی،ارزش غم خوردن نیست! آرزویم این است آنقدرسیربخندی که ندانی غم چیست.


پ ن : آلبوم جدید سیامک عباسی رو حتما گوش کنید....


سیامک عباسی


حالتون قشنگ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مردان سخت عاشق میشوند ....

🍀🌺   مردان سخت عاشق میشوند؟!



مرد را با میزان موفقیت وی می سنجند،در ارتش وسیاست وتجارت داشتن قلبی گرم ومهربان نوعی نقص وضعف محسوب میشود،بنابراین احساس همدردی  نیز چیزی است پنهان کردنی وحتی گاهی شرم آور!

بنابراین مردان برای تعلق پیدا کردن وعاشق شدن که در دل خود وابستگی ودلبستگی بدنبال دارد به شدت دلهره دارند وتا میتوانند در این عرصه از قلب خود مراقبت میکنند،

بنابراین پیش دوستان خود لاف میزنند که این یا آن را سر کار گذاشته اند واصلا عاشقی در کار نیست.

آنها میترسند دلتنگ شوند وکم کم تمرکزشان را از دست بدهند ودوباره به مانند موجودی ضعیف در دستان وآغوش زنان  به گل بشینند ودیگر از هیبت واستقلال آنها خبری نباشد .

اما آنها همیشه این تضار را دیده اند که چقدر تایید شدن توسط زنی که به او تعلق خاطر دارند جادویی سحر آمیز برای قدرتمند عمل کردن آنهاست ویک تایید چشمی میتواند چه انرژی وصف ناپذیری به مرد بدهد وبه همین علت است که مردان به نقد شدن توسط زنانی که دوسشان دارند بسیار حساس هستند وواکنش تند میدهند.

بنابراین مردان به تعادل نرسیده زنان زندگی خود را به مانند بازی یو یو جذب ودفع میکنند تا روزی که موفق شوند بفهمند وابسته شدن ودلبسته شدن میتواند ضعیف شدن معنا ندهد چون زن مقابل آنها هم فهمیده است باید به مردان برای اعتماد کردن دوباره وقت داده ومیل به کنترل آنها را کنار گذاشت تا مردان بپذیرند زنانی وجود دارند که عشق واستقلال مردان را باهم به رسمیت میشناسند و...

سهیل رضایی

پ ن : وقت کردید نوشته های سهیل رضایی رو دنبال کنید ....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حرف حساب

در زندگی

همیشه به نحوه پایان یافتن رابطه هایتان حساس باشید

شکل پایان یافتن رابطه

رنگ خود را بر تمام خاطرات خوب و بد آن رابطه می پاشد

و تاثیری جدی

بر نحوه ورود شما به هر رابطه دیگر میگذارد.

مارتین سلیگمن (به نقل از وب سایت متمم)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آموزشی

تو این قسمت بیشتر مطالب آموزشی رو قرار میدم ،مطالب عمومی و تخصصی....

مطالب مورد علاقه خودم...


قسمت اول  هم به نحوه جستجو تو گوگل اختصاص داره که چگونه به اون چیزی که میخایم سریعتر برسیم.....

این فایل مال وب سایت متم هست و خودشون اجازه انتشار فایل را دادن...

دریافت
عنوان: زباله گردی دیجیتال
حجم: 2.13 مگابایت
توضیحات: نحوه جستجو در موتورهای جستجو
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰