به موج ها بگو کمی یواش تر بهم زنند

هیچ گونه سنخیتی این آهنگ باهم نداره و یا ایکه به قول دوستان هیچ گونه خاطراتی ندارم باهاش ...

اما نمیدونم تو یک هفته اخیر چندین ساعت و چند صد مرتبه به طور متوالی گوشش کردم ....

برا خودم الان سواله که چرا رو این آهنگ قفل کردم ....

به موج ها بگو کمی یواش تر بهم زنند
حوالی تو یک نفر دلی به دریا زده است




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اصالت

امشب فرصتی شدش که به تماشای یه اثر فاخر برم...

با موضوع : اپرای آخرین درخت فرش....

و با زینت و زیبایی تپه های از قبل معماری شده سیلک کاشان...

تو طول  نمایش هرچی فک میکنم میبینم که ذوق و هنر کارگردان مثال زدنی هستش...

قصه فرش دستبافت که قدمتی هزاران ساله در این خطه ایران زمین دارد و مکان اجرا که میراث هزاران ساله هست ...

هر دو بهم گره خورده بودند ، هم نقش و نگار فرش که با آواز اصیل ایرانی داشت توصیف میشد و هم زیبایی پستی بلندی های دشت ...

زیبایی حرکتها و زیبایی تصویرسازی ها ....

شاید اگه دوباره تا 20 اردیبهشت فرصتی دست بده حتما دوباره برم ببینم ....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره با بوی نم باران

پنجره اتاق باز و صدای باریدن باران و بوی نم بارون ....

داشتم تو کتابخونم دنبال یه کتاب میگشتم ...

یه عنوان آشنا که یادمه چند سال پیش از نمایشگاه کتاب خریده بودم و تا الان هیچ وقت ، وقت نشده بود که بخونمش ....

بالاخره پیداش کردم و بازش کردم که فهرستش رو بخونم و دنبال مطلبی که میخام بخونم بگردم که یهویی چشمم به این کاغذ سبز یادداشت پر از خاطره افتاد....

همزمان که خاطره تو ذهنم مرور میشد لبخندی هم زدم ....

این کاغذ یادآور لحظاتی سخت و شیرین برام بودش....

این اولین کتابی بودش که از یه نفر هدیه گرفته بودم....

اونم هدیه از یه خانم...

جریان مال 3 سال پیش هستش....

یه عکس ازش گرفتم و برا اون دوستم فرستادم با این نوشته:

"امشب لابه لای کتابام پیداش کردم ، اولین کتابی که از یه نفر گرفته بودم و اولین ارتباطم با خارج از خودم که برقرار شده بود .....
یادش بخیر ..."

اولین ارتباط خودم با خارج از خودم بودش...

اولین ارتباط یه آدم درونگرا با خارج از محدوده خودش بود...

همون هدیه بود و اولین استارت در ارتباط با دیگران ...

( پ ن: متن اون کاغذ  در خور حال اون موقع هستش ...

پ ن : این ساعت شب این آهنگ معرکه هستش)



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حال آدم که دست خودش نیست


حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود …

حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند …

دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست !
آدم تصادف می کند ,
با یک اتوبوس خاطره های مست …


شعر از شهریار بهروز

پ ن : از وبلاگ امیر تقوی برش داشتم



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بررسی ذرات ریز مولوکولی

وسط این همه کار روزانه فک نکنم هیچ ادم عاقلی دوباره بخاد سر خودش رو شلوغ تر کنه یا به اصطلاح سری که درد نمیکنه رو دستمال بهش نمیبیندن .
داستان از جایی شروع میشه که چند سال پیش پیشنهاد یه موضوعی و یه کسب و کار رو دادم با توجه به اینکه خیلی جای خالیش توی شهر (کاشان) حس میشد و نیاز اصلی همین هم سن و سالی خودم بودش ....
منظورم کسب و کار هستش ....
ینی چجوری کسب و کار رو راه اندازی کنن، قرار نبود چیزای اکادمیک و چیزای به در د نخور دانشگاهی یاد بگیرن ...
میخاستیم اون چیزایی که خودمون بلیدم و کارآفرینای معروف بلدن رو از زبان خودشون بشنوند و بتونیم همه در کنار هم یکم مفیدتر باشیم ....
جریان مال ۳ سال پیش هستش ....
من چند مرتبه ای که موضوع رو پیشنهاد دادم همیشه عزیزان همراهم ( متظور بچه های شرکت یا بهتر یگم اعضای هییت مدیره )با تفکر عمیقانه در صحنه آفرینش و نظام خلق ذرات کوانتوم و با دید و نگاهی به افق همیشه صحبت از پلن  و این مدل حرفا میزدن و با پایی بر سر پا انداخته میگفتن که باید این روی این پروژه بیشتر کار کرد و بیشتر پختش ....
ما هم برا اینکه زیادی پخته نشه و له بشه خیلی براش صحبت نمیکیردیم ....
 از قضا الان بعد ۳ سال و دستکاری شدن توسط آشپزای مختلف و با کم و زیاد کردن نمکش بازم پخته نشده  و عزیان (همونایی که بالا ذکر کردم ) دوباره با پایی روی هم انداخته میگن که پخته نشده ....
بگذریم از همه این حرفاااا ...
همیشه رمز موفقیت یه صنعت  و کسب و کار پیشتاز بودنش هس و با این حال الان بعد ۳ سال هیچ شخص و شرکتی دست به این کار نزده ....
الان بعد این همه سال دوباره قراره اون پروژه با همون داده های ۳ سال پیشش استارت بخوره و الان که فکر میکنیم و میبینیم شرایط رو همون داده ها کامل بودن و الان هم نیز هست....
موضوع از این قراره که سری نشست هایی با محوریت کسب و کار قراره هفته ای یک مرتبه راه اندازی بشه با این تفاوت که قرار نیست در سط کاشان باشه و بلکه قراره در سطح کشور باشیم ...‌
 هفته آینده ۱۹ اردیبهشت به مناسبت روز جوان اولین جلسه این سلسله نشستها هستش ...
 و یا دست تقدیر  خودمم قراره به عنوان مجری و یکی از دو نفر سخنران برنامه تو برنامه ها باشم ....
 به نظرم شاید تجربه خوبی باشه ....
از چند جهت ....
یکیش آشنایی با ادمای حدید و بیشتر کردن دایره دوستی و از یه جهت دیگه که هر ساعت اون جلسه نیاز به چند ساعت مطالعه داره که بشه موضوعات رو جمع و حورش کرد و به یه جایی رسوندش....
امیدوارم که جلسه های خوبی از اب در نمیاد . سعی میکنم همه جلسات رو اینجا اپلود کنم و تا شماها هم نظراتتون رو بگید که چجوری داره پیش میره ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

لذت یک عکس

یکی از جاهایی که دوسش دارم این صفحه هستش...

امشب داشتم این عکس رو میدیدم تو صفحش و پیش خودم به نوع لذتی که اینا میبرن و ما میبیریم فکر میکردم....

نمیدونم شاید از اونایی که این کار رو میکنن نسبت به ماهایی که از بیرون نگاش میکنیم انقدر هم ذوق نکنند ، دقیقا مثله ماهایی که هزاران چیز داریم و از بغلش بی تفاوت رد میشیم ....

اگه فرصت کردید، یه سری به عکساش بزنید ، حس خوبی به آدم میده...

بچه فیل

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

لحظاتی آرام

قشم



فک کنم بعد حدود 2 سال یه فرصت پیدا شدش برا یه سفر چند روزه ....

(قشم - استان هرمزگان)

این عکسا با یه آهنگ خوب میچسبن



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

"آدمی" نیست که عاشق نشود وقت بهار

دقیقا یه 24 ساعتی بود که اصلا خواب نکرده بودم ....

از صبح روز قبل تا شب سرکار بودم و بعدش هم صله رحم از اقوام ...

بعد از اینکه مهمونی تموم شدش اومدم مثلا که بخااابم اما اصلا خواب به چشمام نمیومد و هزاران فکر تو ذهنم مرور میشد ...

ساعت نزدیکای 6 صبح به صدا در اومد و دقیقا باید دوباره روز جدید رو شروع میکردم ....

اما لعنتی دقیقا همون موقع خیلی احساس خواب میکردم  اما دیگه موقع خواب برا من نبود ....

سوار ماشین شدم و و تو راه یه چند مدتی خوابیدم و رسیدم ایستگاه مترو اما پاهام از خستگی دیگه نای ایستادن نداشت و نشسته بودم روی صندلی ایستگاه ...

همینحور که آدما رو داشتم نگاه میکردم و شتاب اونا تو اول صبح یهو نگام به تابلو خورد اونور ایستگاه ....

"آدمی" نیست که عاشق نشود وقت بهار

از جناب سعدی ....

با خوندنش دقیقا افتادم تو خاطرات ....

خاطراتی که مربوط به سال های نزدیک میشد و ادمهای اطراااف...

همون صبح ساعت 6 یه چند لحظه اینستا رو چک داشتم میکردم و از قضا یکی از رفقا که عشق رو پیشه کرده دیدم از یه شکوفه عکس گرفته که آویزون از درخت بود و یه خط شعر عاشقونه زیرش نوشته بود !

ناگفته نماند که همون لحظه کلی فحش بهش دادم اما داشتم فک میکرم فاذا ماذا؟

چرا اینجوری فصل بهار .....

چرا بهار و پاییز اینجورین ...

همه عاشق میشن ....

طرف یه بچه گربه میبینه تو خیابون یه عکس میگیره و کلی براش شعر عاشقونه مینویسه و تقدیم یار میکنه ....

نمیدونم دست بهار هست یا دست عشق و عاشقی  و یا اینکه ...؟!

 

از آهنگایی که من باهاش چند ساعت میرم تو کما...

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مرور یکسالی که گذشت

قسمت صفرم:
همیشه طبق عادت چند سال اخیر تو پایان سال 2 یا 3 خط همیشه برای سالی که گذشت مینوسم ، از اتفاقاتی که گذشته و کارهایی که کردم و کارهایی که ناتموم موندن و کارهایی که توشون شکست خوردم...
امسال از چند روز مونده به عید و تا الان همیشه منتظر یه فرصت خوب و یه مکان دنج میگشتم که بشینم و بنویسمشون اما زهی خیال باطل ....
تا الان فقط تونستم یه چند باری مرورشون کنم تو ذهنم اما نوشتن کجا و ذهنی مرور کردن کجاا
حداقلش اینه که اینجا استارتش رو میزنم که لااقل مجلور بشمو یه فرصتی گیر بیارم که بشینم بنویسم و اگه ننوشتم خودم از خودم حداقلش خجالت بکشم....
راستی اگه خواستید یه دید کامل به 1 سالتون داشته باشید فک کنم چند مورد از قسمتهای فایل زیر به دردتون بخوره ...
منم سعی میکنم برا خودم اینو کامل کنم و همینحا بزارمش...

دریافت
عنوان: ارزیابی عملکرد
حجم: 455 کیلوبایت
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تعطیلی به احترام 44 نفر از 55 نفر

داشتم وبلاگ محمد رضا شعبانعلی رو میخوندم که به این عکس برخورد کردم . برام جالب بودش.

جالب از این بابت که این نمونه اعتراض های خودجوش مردمی نه براشون حبص داره و نه پلمپ مکان و نه هزاران محدودیت اما در کشوری اسلامی مثل ما ....



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰